۱۳.۱۰.۸۸

روزگار غریبی است نازنین ..
یادت می آید اولین باری که دستم را گرفتی ؟ به بهانه رد شدن از خیابان بود ، ولی وقتی تقریباً رسیده بودیم آن طرف یادت افتاد این بهانه هم هست .. یادت هست [...] ؟ می دانم همه را لحظه به لحظه ، نفس به نفس از بَری. چرا این خاطرات انقدرند از من دورند ؟ حالا می نشینم اینجا و به تنهاییِ این دوری فکر می کنم. می ترسم از این همه عشق که بود ، که ایمان داشتیم بود. که ایمان دارم هست . که ایمان داری هست . در تو ، در من ... حالا می نشینم اینجا و سرم را پایین می اندازم ، ربطش می دهم به عادت [...] .
روز اول تو بودی و هیاهوی لحظه ها ، دوروبرم پر از تویی ست که در دوردست زمان محو شده ، ما شامل زمان شدیم ؟ دستت را روی پیانو بگذار ، تو مرا هم از بری ، نقش و نگارم را هزار بار کشیده ای ، دستانت به نگاهت نیازی ندارند.
فقط باید برایت از دوردست ها بگویم امشب. امشب که چشمانت معصومانه اشک می ریزند. یادم می آید ذوق کشف های کودکانه مان را.
الان همان لحظه ایست که من به زندگی رسیدم و چه تلخ . از بچگی همیشه اولین کسی بودم که وقتی دیگران از ذوق در قدم های جدیدشان گم بودند ، من به ته راه هم رسیده بودم و تک و تنها زندگی طلب می کردند. مازیار اسمش را می گذارد این اولین بار ها. امشب اولین بار دردناکی ست. اولین باری که راه چیزی که بیست و دو سال فکر می کردم غایت زندگی ست هم تمام کردم . ته این خط عجیب ترینشان است ، چون چیزی بالاتر از این وجود نداشت ، ندارد ، نیست. یادت می آید گفتم اگر تو نباشی چه کس دیگری .. ؟ حالا هم همین را می گویم، اگر تو نباشی عشق از دنیا ساقط می شود ، ما عشق مجسم بودیم ، هستیم . پس این درد از کجاست ؟ ..
روزگار غریبی ست نازنین ... در خاطراتم زیبایی در تو خلاصه می شود ، می خواهم فکر نکنم ولی مگر می شود لحظه ای تو را دوست نداشت ؟ نمی شود ، یعنی وقتی این پست را خواندی بدان همچنان همه چیز پابرجاست ، دستانمان ، خاطراتمان ، عشقمان. فقط چیزی روی دلم سنگینی می کند نازنین ، احساسی که مرا به گذشته بیشتر از حال مربوط می کند ، در هر گذشته ای تو هستی ، تو همیشه هستی ، تو همیشه هستی که من هم جایی در دلت باشم ، قدم بزنم ، گاهی سرم را بالا بیاورم و بگویم : «دوستت دارم» . این احساس غوطه وری بین عشق و سرّی دارد دیوانه ام می کند. دیدی چه زود پیر شدم ؟ راه جوانی از تو می گذرد ، راه پیری از تو می گذرد ، همان طور که راه عشق تنها از تو می گذشت.

۳ نظر:

آذین گفت...

سلام مرسی که بهم سر زدی ... وبلاگتو تا اونجایی که شد خوندم و خوشحالم که مطالب خوبی داری

رختخواب دوشـــیزگی گفت...

زيبا نوشتی. و امیدوارم روزهای خوبت در راه باشن...

... گفت...

پاراگراف آخر خیلی تاثیرگذاره . ولی پست قبلی بی نظیره .