ملحفه ای دور برهنگی اش پیچیده و دراز کشیده بود روی کاناپه نرمی که چند سال پیش به اتفاق همسر گذرنامه ای اش خریده بودند و با پاهای کشیده اش نقش هایی در هوا می کشید. سیگارش را روشن کرد. صدای زنگ ساعت قدیمی آمد ، دوازده بار دنگ دنگ.. . در تاریکی زل زده بود به سرخی بی رمق سیگارش و گاهی کام می گرفت. صدای جیر جیر تخت از اتاقشان آمد. صدای جیر جیر به صدای پای نزدیکی تبدیل شد. «نمی خوای بخوابی؟» خدا را شکر می کرد که چراغ ها آنقدر خاموش بودند که صورت «من-عاشق-نیستمِ» جوئن دیده نمی شد.
یازده سال پیش به اصرار مرد خوش قیافه و موجه و خانواده دوست ازدواج کردند. در تمام این یازده سال همیشه شب هایی بود که جوئن می آمد روی کاناپه دراز می کشید و سیگاری دود می کرد و گاهی هم آرام گریه می کرد. جک خوب می فهمید، سعی می کرد از هر راهی - جز آنهایی که یک عشق دوطرفه لازم داشت - باعث شود جوئن فراموش کند زندگی اش یک چیزی کم دارد ، چیزی که یازده سال پیش کم نداشت. از وقتی دبورا به دنیا آمد، جک کمتر می ترسید روزی برسد که هر چقدر صبر کند جوئن به خانه برنگردد یا مثلاً جسدش را زیر دوش پیدا کند.
دبورا چشم های گیرا و نگاه معصومانه ای داشت انگار تمام زیبایی چشمان مادر و پدرش را با هم داشته باشد. جوئن موهای بلوند دبورا را بالای سرش جمع می کرد و با گیره طلایی که جک به تازگی خریده بود می بست. حتی دبورا هم خنده تلخ مادرش را می شناخت و می دانست کی نباید دوروبرش برود. یک شنبه هر هفته دبورا و مادرش به پارک نزدیک خانه می رفتند. جوئن زل می زد به دبورا و به چیز های عجیبی فکر می کرد. مثلاً اینکه دبورا نطفه اش با جای خالی یک عشق بسته شده ، یازده سال آن خانه با جای خالی پر شده ،.. . دبورا نقطه عطف همه افکارش بود ، چون وجود خارجی داشت ، هیچ جایش جای خالی نبود - با طرز فکر جوئن ، دبورا باید نیمی خالی بود مثل نصف سیب. جوئن هر ازگاهی تا صبح به سقف زل می زد و در این میان از جک می پرسید «دبورا هست؟» و بعد اشک های جک را روی صورتش حس می کرد و نمی فهمید جواب انتزاعی جک یعنی چه؟
کنار جوئن نشست و دوباره پرسید «نمی خوابی عزیزم؟» از آن مواقعی بود که جوئن دنبال حلقه گمشده ای بود. سرش را به نشانه تاکید تکان داد. فردا صبحش سنگینی عجیبی در سرش احساس می کرد، انگار کسی داد می زد «تا کی؟». طبق معمول هر دوشنبه می دانست ساعت ده یک دسته گل برایش می آید که از دسته همان کارهایی ست که از دست جک بر می آمد. منشی در زد و با جعبه ای آمد که با ربان کرم زیبایی بسته بندی شده بود. بازش کرد ، یک دسته رز سفید - جک سلیقه اش را خوب می دانست - و یک انگشتر، که حداقل ظاهر گران قیمتی داشت ، داخل پاکتی روی گل ها بود. جوئن حتی ذره ای متعجب نشد. مشاورش می گفت « شوهر خوبی داری ، با کسی جز تو نمی خوابد ، همه چیز را برایت مهیا می کند ، دردت چیست ؟ تو دختر شانزده ساله نیستی ، با عقلت باید زندگی کنی.» موبایلش روی میز ویبره رفت . پیامی از جک بود «سیگارنکش».
یازده سال پیش به اصرار مرد خوش قیافه و موجه و خانواده دوست ازدواج کردند. در تمام این یازده سال همیشه شب هایی بود که جوئن می آمد روی کاناپه دراز می کشید و سیگاری دود می کرد و گاهی هم آرام گریه می کرد. جک خوب می فهمید، سعی می کرد از هر راهی - جز آنهایی که یک عشق دوطرفه لازم داشت - باعث شود جوئن فراموش کند زندگی اش یک چیزی کم دارد ، چیزی که یازده سال پیش کم نداشت. از وقتی دبورا به دنیا آمد، جک کمتر می ترسید روزی برسد که هر چقدر صبر کند جوئن به خانه برنگردد یا مثلاً جسدش را زیر دوش پیدا کند.
دبورا چشم های گیرا و نگاه معصومانه ای داشت انگار تمام زیبایی چشمان مادر و پدرش را با هم داشته باشد. جوئن موهای بلوند دبورا را بالای سرش جمع می کرد و با گیره طلایی که جک به تازگی خریده بود می بست. حتی دبورا هم خنده تلخ مادرش را می شناخت و می دانست کی نباید دوروبرش برود. یک شنبه هر هفته دبورا و مادرش به پارک نزدیک خانه می رفتند. جوئن زل می زد به دبورا و به چیز های عجیبی فکر می کرد. مثلاً اینکه دبورا نطفه اش با جای خالی یک عشق بسته شده ، یازده سال آن خانه با جای خالی پر شده ،.. . دبورا نقطه عطف همه افکارش بود ، چون وجود خارجی داشت ، هیچ جایش جای خالی نبود - با طرز فکر جوئن ، دبورا باید نیمی خالی بود مثل نصف سیب. جوئن هر ازگاهی تا صبح به سقف زل می زد و در این میان از جک می پرسید «دبورا هست؟» و بعد اشک های جک را روی صورتش حس می کرد و نمی فهمید جواب انتزاعی جک یعنی چه؟
کنار جوئن نشست و دوباره پرسید «نمی خوابی عزیزم؟» از آن مواقعی بود که جوئن دنبال حلقه گمشده ای بود. سرش را به نشانه تاکید تکان داد. فردا صبحش سنگینی عجیبی در سرش احساس می کرد، انگار کسی داد می زد «تا کی؟». طبق معمول هر دوشنبه می دانست ساعت ده یک دسته گل برایش می آید که از دسته همان کارهایی ست که از دست جک بر می آمد. منشی در زد و با جعبه ای آمد که با ربان کرم زیبایی بسته بندی شده بود. بازش کرد ، یک دسته رز سفید - جک سلیقه اش را خوب می دانست - و یک انگشتر، که حداقل ظاهر گران قیمتی داشت ، داخل پاکتی روی گل ها بود. جوئن حتی ذره ای متعجب نشد. مشاورش می گفت « شوهر خوبی داری ، با کسی جز تو نمی خوابد ، همه چیز را برایت مهیا می کند ، دردت چیست ؟ تو دختر شانزده ساله نیستی ، با عقلت باید زندگی کنی.» موبایلش روی میز ویبره رفت . پیامی از جک بود «سیگارنکش».
۸ نظر:
asdasda
مردم تا تونستم یه چیزی سند کنم . بالایی تست بود شرمنده .
راستی یه لطفی کنید و خصوصیش کنید . ممنون . چون ایمیلم توش هست .
سلام ، البته جسارت نباشه ولی من همه پست های شما رو مو به مو میخونم . یه حسی توش هست مثل گرفتگی گردن که هیچ کاریش نمیشه کرد و باید تحملش کنی . یه جور احساس خسته . یه جوری دست میندازه دور گردن آدم و آدم رو می کشه پایین . نمی دونم تونستم منظورم رو برسونم یا نه ؟ یه جوری راحت نمیشه از کنارشون رد شد . حتما برام ایجاد اصطحکاک می کنن .
حالا این پست - راستش من خودم رو نمی تونم جای شخصیت ها بذارمچون بچه دارن ولی دقیقا این احساس رو قبلا داشتم توی زندگیم . مه چیز جور و اوکی هست ولی یه چیزی نیست انگار . همه برات دست و سوت می زنن ولی خودت میدونی یه جای کار می لنگه .
راستش پست که تموم شد منتظر بودم همچنان .بازم همون قضیه گردن هست که گرفت ولی آخرش ول نکرد . یه جوری باید خودم بیشتر روش فکر کنم . این پایان البته خیلی قشنگ بود چون چیزی که توی ذهنم بسته بودم نبود .
ولی یه چیزی که من تازه یاد گرفتم رو شما کاملا توی نوشتن رعایت کرده بودید . هم محور زمان و هم محور مکان . این جوری خواننده بیشتر توی جو داستان میاد .راستش اولش که خوندم فکر کردم منظورتون از کامنتتون اینه که من از روی شما نوشتم ؟ ولی امیدوارم منظورتون این نباشه . چون تم و محتوا دقیقا شبیه .
من شرمنده ام . گویا ایمیل نشون داده نمیشه . لازم نیست خصوصی کنی .
باز شرمنده ، گویا اصلا نتونستم منظورم رو برسونم. من اصلا و ابدا هیچ ایرادی نه به این پست و نه به وبلاگتون نگرفتم . فقط نتونستم منظورم رو برسونم . اتفاقا اونایی که بالا گفتم مزیت های اینجا بود . مثلا خود من وقتی میرم توی وبلاک " ردک " همش دنبال یه چیزی هستم که نگیرم یا توی بار اول خوندن از کنارش رد شده باشم . این جور وبلاگ ها کم هستن . یعنی روزمره نمی نویسید و هر وقت که می نویسید حتما یه نکته ای توش هست . شما معمولا از کنار تمام تاکسی های ایران رد میشی و هیچ نکته ای توی این ماشین ها نیست که جذبت کنه ولی وقتی یه ماشین کم تولید مثل فراری اف 430 می بینی سریع چشمات روش گیر می کنن . این بدی اون ماشین نیست بلکه زیبایی اون ماشین رو میرسونه . اینجا و بعضی از وبلاگ های دیگه هم اینجوری هستن واسه من . امیدوارم این دفعه تونسته باشم منظورم رو رسونده باشم . برام جالبه که شما هم داشتید روی همین " تم " فکر می کردید و روایات ما شبیه هم شده توی پست های آخرمون . راستی لازم هم نیست خصوصی بشه چون میلم مهم بود که گویا خصوصی میمونه .
ایراد این کامنت دونی رو نمی دونم از کجاست ولی با برزر من که اپرا هست کلا وا نمیشه و با اکسپلورر هم باید یه کانتینیو بزنی تا وا شه .
اینجا آپ نمیشه ؟ چرا ؟ ( با فتحه چ خوانده شود )
چون صاحبش فقط وقتی به اینجاش(!) برسه الهام نوشتن داره !
پس من خوشحالم که به اونجاتون نرسیده که نمی نویسید . آخه این چیه گفتی . نه میشه گفت خوشحالم نه میشه گفت بنویس . از اون جمله ها بود .
تریپ " خدا میتونه سنگی خلق کنه که خودش نتونه بلندش کنه ؟ " آدم ... پیچ میشه .
ارسال یک نظر