
موسیقی متن : آنچه باید بود - فریبرز لاچینی
این گربه ها. نه هر گربه ای. بعضی هایشان داستان دارند برایت تعریف کنند. از لای پشمالوگیشان یک دنیا خاطره در می آورند. راستش قضیه از اینجا شروع شد که در کشفیاتم، گربه ای پیدا کردم که جلوی شیشه یک مغازه، که حالت آینه دارد، می نشیند. خیلی هم صاف و صوف مرتب ولی معلوم است روزهاست موهایش را شانه نکرده، یک چیزی پریشانش کرده. که می نشیند هی زل می زند به قیافه خودش. گاهی چشمانش را محکم می بندد. اگر بروی دور و برش گاهی سری می گرداند سر تا پایت را نگاه می کند و دوباره در خودش فرو می رود. من با گربه ها زندگی ها کردم. خوب می دانم هیچ گربه ای این چنین نیست. یاد فلان کَسَک می افتم که همیشه مرتب و منظم با کت شلوار بیرون می رفت. تازه اگر می رفت. آن هم برای تامین مایتاجش. بعد می خزید در کنج خانه، کنج اتاقش، سیگاردود می کرد، یکی ، دو تا، یک بسته، دو بسته، تا صبح می شد بعد دوباره کت شلوار اتو کشیده اش را می پوشید که نانی چیزی بخرد. خب لازم به تاکید نیست که چیزی درونش آشفته بود.ء
بعد ماجرا به اینجا رسید که نشستم کنار گربه ی عجیب خان با هم گپی بزنیم. از این شروع کردم که چه پشم های قشنگی داری! (بلاخره وقتی می خواهی سر صحبت را با غریبه باز کنی باید چیز خوبی را برایش یادآوری کنی تا او خوشش بیاید و بلکه م به حرف های تو هم گوش دهد.) همچین دستی بر سرش کشید و نگاه چپی به آینه کرد. حرف در حرف رسید به اینکه چرا آدم ها هی دلشان می گیرد؟ داشت می گفت آدم ها چیز های شوخی را برای خودشان جدی می کنند و چیزهای جدی را شوخی می گیرند. برایش از این گفتم که از هر طرف که کش می آیم کسی هست که سیخونکی بزند. داشت می گفت که تو لوسی (مثل دمب خروسی.) ماه هم برای خودش بالا آمده بود و دست به سینه ما را می پایید. رو کرد به من. یادم آورد که این خودم هستم که همیشه سعی می کنم آدم خوب ماجراها باشم، سعی نمی کنم روی کسی ارزشی بگذارم، سعی می کنم مهربانی کنم. (البته خوب می دانم چند نفرتان پشت سرم می گویید فلانی سگ است.) ولی آدم ها در غالب موارد برخوردهای عجیبی با من می کنند. برخوردهای به-بازی-گیرنده.
بعد ناگهان گربه و ماهی در کار نبود و من شما را گول زدم تا حرفم را به خوردتان بدهم. واضح است اعصابم از دست چند نفر خورد است! دقیقش را بخواهید چهار نفر. حالا یا خودشان می دانند یا نمی دانند. انقدر این برخوردهای غیرانسانی(؟ اسمش را نمی دانم) آزاردهنده اند که هوس می کنم همه ارتباطاتم را قطع کنم بروم از اول شروع کنم. این بار با رویکردی جدید! ولی چون اصولا آدمی ام که هی سعی دارم خودم خودمَ جمع کنم، هی به خودم میگم این منظوری نداشت، اون از دستش دررفت، این.. آن... کوفت ! ء
این گربه ها. نه هر گربه ای. بعضی هایشان داستان دارند برایت تعریف کنند. از لای پشمالوگیشان یک دنیا خاطره در می آورند. راستش قضیه از اینجا شروع شد که در کشفیاتم، گربه ای پیدا کردم که جلوی شیشه یک مغازه، که حالت آینه دارد، می نشیند. خیلی هم صاف و صوف مرتب ولی معلوم است روزهاست موهایش را شانه نکرده، یک چیزی پریشانش کرده. که می نشیند هی زل می زند به قیافه خودش. گاهی چشمانش را محکم می بندد. اگر بروی دور و برش گاهی سری می گرداند سر تا پایت را نگاه می کند و دوباره در خودش فرو می رود. من با گربه ها زندگی ها کردم. خوب می دانم هیچ گربه ای این چنین نیست. یاد فلان کَسَک می افتم که همیشه مرتب و منظم با کت شلوار بیرون می رفت. تازه اگر می رفت. آن هم برای تامین مایتاجش. بعد می خزید در کنج خانه، کنج اتاقش، سیگاردود می کرد، یکی ، دو تا، یک بسته، دو بسته، تا صبح می شد بعد دوباره کت شلوار اتو کشیده اش را می پوشید که نانی چیزی بخرد. خب لازم به تاکید نیست که چیزی درونش آشفته بود.ء
بعد ماجرا به اینجا رسید که نشستم کنار گربه ی عجیب خان با هم گپی بزنیم. از این شروع کردم که چه پشم های قشنگی داری! (بلاخره وقتی می خواهی سر صحبت را با غریبه باز کنی باید چیز خوبی را برایش یادآوری کنی تا او خوشش بیاید و بلکه م به حرف های تو هم گوش دهد.) همچین دستی بر سرش کشید و نگاه چپی به آینه کرد. حرف در حرف رسید به اینکه چرا آدم ها هی دلشان می گیرد؟ داشت می گفت آدم ها چیز های شوخی را برای خودشان جدی می کنند و چیزهای جدی را شوخی می گیرند. برایش از این گفتم که از هر طرف که کش می آیم کسی هست که سیخونکی بزند. داشت می گفت که تو لوسی (مثل دمب خروسی.) ماه هم برای خودش بالا آمده بود و دست به سینه ما را می پایید. رو کرد به من. یادم آورد که این خودم هستم که همیشه سعی می کنم آدم خوب ماجراها باشم، سعی نمی کنم روی کسی ارزشی بگذارم، سعی می کنم مهربانی کنم. (البته خوب می دانم چند نفرتان پشت سرم می گویید فلانی سگ است.) ولی آدم ها در غالب موارد برخوردهای عجیبی با من می کنند. برخوردهای به-بازی-گیرنده.
بعد ناگهان گربه و ماهی در کار نبود و من شما را گول زدم تا حرفم را به خوردتان بدهم. واضح است اعصابم از دست چند نفر خورد است! دقیقش را بخواهید چهار نفر. حالا یا خودشان می دانند یا نمی دانند. انقدر این برخوردهای غیرانسانی(؟ اسمش را نمی دانم) آزاردهنده اند که هوس می کنم همه ارتباطاتم را قطع کنم بروم از اول شروع کنم. این بار با رویکردی جدید! ولی چون اصولا آدمی ام که هی سعی دارم خودم خودمَ جمع کنم، هی به خودم میگم این منظوری نداشت، اون از دستش دررفت، این.. آن... کوفت ! ء
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر