۷.۶.۸۸

آرامش یک فرار

تازگی سخت می گیرم ، زیاد تجزیه تحلیل می کنم و چون دیر می شود همه فکر می کنند انقدر بی نزاکتم که جواب سلام هیچ کس را نمی دهم ! هاج و واج نگاه می کنم. آدم ها ترسناکند ، می ترسم از اینکه حتی در یک مناظره ساده مصرف شوم . ممکن است بگویی چه اهمیت دارد ؟ ولی ببین .. من کمم و این باعث می شود حتی از کمتر شدن تو هم بترسم. ببین ! این حوادث روزمره یک چیزی کم دارند ، این نوشته یک چیزی کم دارد ، ... همیشه دوست داشتم بدانم ارغوانی چرا هیچ چیزی برای تو کم ندارد ؟ چشمانت را گشتم نبود ، دست هایت هم پر از گل های رنگارنگ است ولی کاش می گفتی .. مثل بقیه نگاهم نکن ! مثل بقیه فقط نگاهم نکن.
برای فرانک ؛ برای تمام لحظاتی که شاید نفهمیدی ولی به موقع هوایم را داشتی.

هیچ نظری موجود نیست: