۱۹.۶.۸۸

ابن قدم اول را دوست داری هزار بار تکرار کنی و دوباره عقب بزنی و دوباره قدم اول را تجربه کنی . اولین قدمی که سرشار از ذوقی ست که نباید بفهمد ، و ترسی که مبادا دستت اشتباهاً دستش را بگیرد و نگاهت اتفاقی با نگاهش تلاقی کند و دیگر به واسطه دل نتوانی از قدم دوم فرار کنی ، قدم دوم تپش دارد ، عشق دارد. ولی سعی کن به قدم های میانی نرسی ، یکهو بزن قدم هزار ، قدم یک میلیون که دیگر مطمئن باشی این قدم تا ابد، بسیار شاید هست. البته اگر تو هم اندازه من از آخرین قدم می ترسی.
من زمزمه های داستان گونه بس بسیار دارم، برای خودم داستان زیاد می گویم. شب ها وقتی چراغ را خاموش می کنی و با چشم باز تا چانه زیر پتو قایم می شوی یعنی امروز که هیچ ، روزهاست رنگین کمانت کم طلوع می کند، یعنی هر شب دادگاهت به راه است و خودت را به کرده و ناکرده متهم می کنی ، همه داستان ها از آنجایی شروع می شوند که رنگین کمان هنوز متولد نشده بود.خب داستان ها هر چقدر هم تراژیک باشند از واقعیت رویایی ترند .
دیشب داستان دختری را می گفتم که از خودش تصویر یک دختر مو بلوند با چشمان آبی داشت ، دختری که هیچ وقت نفهمید بینی کوفته ای دارد ، صورتش گرد است . دختری که در [...] دوست پسرش احساس تنهایی می کرد .
این ولی عصر ها را باید از نقشه حذف کنند وقتی این قدم اول گذشت ، اگر فرار نکرده باشی ولی عصر ها دردند ، درد !

هیچ نظری موجود نیست: