۲۳.۶.۸۸

همیشه خوشحالی را برای تو خواسته ام ، نه توِ خوشحال را . برای آن تن خسته و چشمان بی فروغت هم دریا دریا وفادار بودم . دو خط موازی دارند به هم می رسند ای عشق .. و این بوی پایان می دهد . دلم می گیرد وقتی لحظه ای دستت را در دستم حس نمی کنم ، وقتی حرفم را نمی فهمی .. یک روز ، یک جا نگاه هایمان پیمانی بستند که ته نداشت ، هدف نداشت ؛ حالا انگار این ته رسیده و گلویمان را می فشارد ، و ما مقاومت می کنیم که دو خط به هم نرسند ولی انگار در مقابل مرگ ما را هیچ توانی نیست ..

هیچ نظری موجود نیست: