۳.۱۰.۸۹

دلم برایت تنگ است. یک روز آرزو کردم عاشقم باشی، حالا آرزو می کنم عاشقت باشم. همان روزهایی که شبانه روزمان با هم بود ، دست در دست هم. حالا نیستی که بگویم یک موی سفید پیدا کرده ام و ساعت ها در موردش حرف بزنیم. خب پس از همین راه دور باید بدان که خودم را پیر کرده ام. شمعدانی های روز طاقچه هم خوبند اگر خواسته باشی بدانی.

هر آدمی وقتی به دنیا می آید با یک بند به این عالم وصل است که همان لحظه اول می برندش. بعد یاد می گیرد برای خودش بند های زیادی ببافد تا به واسطه آنها به این دنیا تعلق داشته باشد. این بافتن تا چندین سال ادامه دارد تا اینکه آدمی زاد بزرگ می شود و بافتن را فراموش می کند و بند ها کم کم پوسیده می شوند. فکر کن که عاشق آدم هایی باشی که بدانی بند هایشان بدجور پوسیده است. بعد از چند بار دیدن پاره شدن آخرین بند بقیه یاد می گیری از چی باید بترسی. حالا من می ترسم. هر روز. هر صبح.

حرف دارم. زیاد. حرفم نمی آید.

نیستی که هی برایت از حرف های آدم هایی که اذیتم می کنند بگویم. نیستی که برایت حرف هایی بزنم که بدانم به هر کسی بگویم در موردم قضاوت می کند. نیستی.

پ.ن : کاش جواب این پست را ندهی . خواستم یادم باشد وقتی بزرگ شدم که دلم برایت تنگ میشده.
پ.ن. : "تو"های این پست مخاطب خاص ندارد.

هیچ نظری موجود نیست: