۲۷.۱.۹۰

تازگی فهمیدم شب چقدر مال من است. شاید این را مدیون دوستی باشم که فقط شب ها صحبتمان گل می کند. تا صبح های بسیاری را مزه مزه کرده ام. حالا ساعت دوازده که می شود تازه صدای «دنگ دنگِ» ساعت آرامش به صدا در می آید. شب ها هول می شوم. احساس می کنم هر شب متولد می شوم و یک دنیا تجربه ی نکرده دارم. هولم که بخوانم ، بخوانم، ببینم.
تازگی فهمیده ام «بغل» چقدر جنس عجیبی دارد. آدم ها را زیاد بغل می کنم. احساس می کنم دارند تمام می شوند یا من برایشان...
هی فلانی! یادت بخیر.
یادم می آید تا دو سه سال پیش شب ها آرام بودند. حالا هر شب باید فکر کنم دو سه ماه دیگر چه خبر است. من کجایم. دستان مادرم کجاست؟ پدر عجیب بغلم می کند. رفقا را می بینم بند دلم پاره می شود. همه راه های برگشت به این می گذرند که این بود قرار ما؟ که روزی هر چه بعد از سال ها بدست آوردی بگذاری بروی؟

هر کسی بندهایی دارد که به دنیا وصلش کند. یکی درس دارد، یکی عشق(؟) دارد، یکی علاقه دارد. این بندها را نباید از هیچ کس گرفت. مثل بند ناف.

دردمان کجا بود؟ ته تهش به این فکر می کردیم که بعد از پروژه چه کار کنیم؟ یا مثلا نمایشگاه چه می شود؟ کتاب از کجا بخریم؟ این هفته کتاب نخوانده ام. فلانی را دوست دارم؟
حالا دنیا خراب شده. هر کدام زیر یک ستونش را گرفته ایم به خیال خودمان خراب تر نشود. دغدغه های بزرگ تازه آدرسمان را از بر شده اند.

می دانم نگه نمی داری که پیاده شوم. من هم کم نمی آورم. برو. بچرخ تا بچرخیم.

هیچ نظری موجود نیست: