دلم پره. خیلی. رفتم اتاق پرهام. دوست داشتم مثل همیشه بشینم لب تختش در حالی که خوابیده وهی وول می زنه براش غر بزنم. چیزای همیشگی باز منُ اذیت کرده. نبود. نشستم سر جاش. گریه کردم. خب باید یاد بگیرم خودم خودمُ جمع کنم یا یه آدم قابل اعتمادی که زیاد "باشه" رو پیدا کنم. نه خودم بلدم، نه حوصله پیدا کردن دارم. دلم می خواست پرهام زیاد بود. ولی نیست. شش ماهه ندیدمش. براش غر نزدم که آخرش بوسم کنه. چه کار کنم؟ بهش بگم ازون وره دنیا چه کار کنه؟ غصه می خوره. نگم به کی بگم؟ چقد بریزم تو خودم؟ به نزدیکان هم نمیشه گفت. هرکدوم به دلیلی. این نباید غصه بخوره اون می پره بت اون یکی نباید بدونه. یکی دو بار عمق فاجعه رو برا چند نفر تعریف کردم حالشون بد شد، دلشون آتیش گرفت. حالا مردمی که می دونم مشکلشون روزمرگی میان بم میگن چقد ناراحتن و زندگیشون بده. منم میگم "اوهوم". من چقد نگم؟ یا مثلن اینجا می نویسم که چی بشه ؟ چار تا آدم بخونن که یا منُ نمیشناسن یا واقعا کاری نمی تونن برام بکنن. بیست و سه سال پیش یه اشتباهی صورت گرفت. یکی اشتباهی بود. حالا تقصیرُ گردن هیچ کس هم نمیشه انداخت ولی اون اشتباه چی؟ هیچ کس فکرشو نکرد. یه پاک کن بزرگ روش کشیده شد. صدای خروپف همه میاد. فردام که بشه هیشکی نمی فهمه یکی دیشب چقد دورِ خودش پیچید.
۱ نظر:
غصه نخور نیل. همینه. امروزه دوری و تنهایی پخشه همه جا...یه سری حقایق هست که باید کامل بهت بگم آپدیت شی. یعنی اصلا وضعیه همه جای دنیا. این چیزا رو از من بپرس :ی
ارسال یک نظر