راستش روزهای آرام و تقریبا خوبی را می گذرانم. چرخش با من تا کرده است. می توانم بخوابم و زیاد خواب ببینم. می توانم زیاد کتاب بگیرم دستم و احساس خوبی داشته باشم هر بار که یک کتاب نخوانده و نیمه کاره را تمام می کنم. شب ها. این بهتربن قسمت ماجراست. هر شب توفیق اجباری در خنکای تاریکی قدم می زنم. دستانم را در جیبم می گذارم و با چشمان گشاد نگاه می کنم. انگار تا به حال ندیده باشم.
خب البته نمی شود همه چیز آنقدر هم که می گویم آرام باشد. هرروز یک دور در روشناییِ روزکودکان کاری را می بینم که گوشه ای با فال هایشان نشسته اند و شب ها جایی همان دوروبر گریه می کنند. نمی دانم استراتژی جدید است یا چی. فرق چندانی هم نمی کند. همه شان گوشه گوشه شهر می زنند زیر گریه شب ها، راستش را بخواهید به معنای واقعی کلمه زار می زنند. اصلا فرض کنیم هماهنگ شده باشد و یک راه برای ... . دل من آتش می گیرد از اشک های زورکی یا ناخودآگاه کودکان کار. امشب دیدم یکی شان میان اشک و دماغ آویزان یادش رفته برای چه گریه می کرد، زل زده بود به یک جا آن طرف میدان. راه نگاهش را خواندم. جلوی یک بستنی فروشی پدر و مادری برای کودکاشان که همسن همین پسربچه بود بستنی می خریدند. دلش مادر پدر می خواست ؟ امنیت؟ توجه؟ ولی تنها چیزی که من می توانستم به او بدهم یک بستنی بود. من نتوانستم در برابر نگاه کودکانه و خسته اش مقاومت کنم و بگویم کمک به این ها ظلم دوباره ایست بر آنها... . این یک.
هم کلاسی ام تعریف می کرد یک بار رفته بود همین کودکان را بغل کند. همه شان به سویش هجوم آورده اند به امید اندکی از چیزی که سال تا سال نمی بینند. می گفت یازده بچه در بغلش جا نشدند، می خواسته خودش را یازده قسمت کُند نشده، رفته است یک کنجی چند ساعت گریه کرده از این کندی چاقو. این دو.
بغضم را خوردم، راهم را گرفتم آمدم سر چهار راه، دختر به بسیار زیبایی از جلویم رد شد. دستش در دست کسی بود. چشمم افتاد به دستی چروکیده که در دست دختر بود. دست دیگر پیرزن به عصا بود. آرامش داشت. محبت داشت. امنیتی که سال ها پیش به دخترک داده بود حالا متقابلا در دستانش روان بود. خب فکر کنم حدسش راحت باشد که به چی فکر کردم. این بار بغضی نبود که نترکد. سرم را پایین انداختم از خیابان رد شوم. انگار بوق ماشین ها صدای چکش قاضیانی بود که من به خاطر دادگاهشان احساس گناه می کردم. این سه.
تمام راه به این فکر کردم که همه چیز زندگی هایمان پر شده از راه هایی که «داشته های» بزرگی در آن از دست می دهیم. این همه استرس به خاطر گزینه های زیادی ست که برای خود می بینیم. نمی دانیم راه به کجا می بریم. هیچ کس با قاطعیت از تصمیماتش مطمئن نیست. همه «امیدواریم» خیلی در این غمار نبازیم.
خواسته بودم بگویم همه چیز خوب است و من آرامم و زندگی روان است. دلم هیچ نمی لرزد.
خب البته نمی شود همه چیز آنقدر هم که می گویم آرام باشد. هرروز یک دور در روشناییِ روزکودکان کاری را می بینم که گوشه ای با فال هایشان نشسته اند و شب ها جایی همان دوروبر گریه می کنند. نمی دانم استراتژی جدید است یا چی. فرق چندانی هم نمی کند. همه شان گوشه گوشه شهر می زنند زیر گریه شب ها، راستش را بخواهید به معنای واقعی کلمه زار می زنند. اصلا فرض کنیم هماهنگ شده باشد و یک راه برای ... . دل من آتش می گیرد از اشک های زورکی یا ناخودآگاه کودکان کار. امشب دیدم یکی شان میان اشک و دماغ آویزان یادش رفته برای چه گریه می کرد، زل زده بود به یک جا آن طرف میدان. راه نگاهش را خواندم. جلوی یک بستنی فروشی پدر و مادری برای کودکاشان که همسن همین پسربچه بود بستنی می خریدند. دلش مادر پدر می خواست ؟ امنیت؟ توجه؟ ولی تنها چیزی که من می توانستم به او بدهم یک بستنی بود. من نتوانستم در برابر نگاه کودکانه و خسته اش مقاومت کنم و بگویم کمک به این ها ظلم دوباره ایست بر آنها... . این یک.
هم کلاسی ام تعریف می کرد یک بار رفته بود همین کودکان را بغل کند. همه شان به سویش هجوم آورده اند به امید اندکی از چیزی که سال تا سال نمی بینند. می گفت یازده بچه در بغلش جا نشدند، می خواسته خودش را یازده قسمت کُند نشده، رفته است یک کنجی چند ساعت گریه کرده از این کندی چاقو. این دو.
بغضم را خوردم، راهم را گرفتم آمدم سر چهار راه، دختر به بسیار زیبایی از جلویم رد شد. دستش در دست کسی بود. چشمم افتاد به دستی چروکیده که در دست دختر بود. دست دیگر پیرزن به عصا بود. آرامش داشت. محبت داشت. امنیتی که سال ها پیش به دخترک داده بود حالا متقابلا در دستانش روان بود. خب فکر کنم حدسش راحت باشد که به چی فکر کردم. این بار بغضی نبود که نترکد. سرم را پایین انداختم از خیابان رد شوم. انگار بوق ماشین ها صدای چکش قاضیانی بود که من به خاطر دادگاهشان احساس گناه می کردم. این سه.
تمام راه به این فکر کردم که همه چیز زندگی هایمان پر شده از راه هایی که «داشته های» بزرگی در آن از دست می دهیم. این همه استرس به خاطر گزینه های زیادی ست که برای خود می بینیم. نمی دانیم راه به کجا می بریم. هیچ کس با قاطعیت از تصمیماتش مطمئن نیست. همه «امیدواریم» خیلی در این غمار نبازیم.
خواسته بودم بگویم همه چیز خوب است و من آرامم و زندگی روان است. دلم هیچ نمی لرزد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر