۱۶.۳.۹۰

شب های ونک

در میان این همه هیاهوی این روزهای زندگی ام، دلم یک لحظه مثل کاهویی شد که چند روز مانده باشد. دلم خواست مثلا سی و چند سالم باشد، بچه خوشگلی داشته باشم، خانه ای باشد که بوی خانه غریبه بدهد، واردش که می شوی سرت گیج برود، هرروز نو باشد، هر شب دلت را تسخیر کند. دلم خواست آدمی شده باشم که می خواهم، و منتظر فرداها نباشم. دلم خواست امنیت از دست رفته ای برگردد. دلم خواست از آینده نترسم. دلم خواست از استرس چشمانم نخارد!

فکر کن که من بزرگ شده باشم، به خیال خودم. کیفم زیاد پر نباشد. فکر کن شب ها یکهو دلتنگ نشوم. فکر کن خودم مثل همیشه خودم را بغل نکنم.

لابد هزار بار گفته ام. شب ها را دوست دارم. آدمیزاد برای دوست داشتن هایش دلیل دارد، حالا تو بگو دلایل الکی. ونک را دوست دارم. شب های ونک را عاشقم.

بچه که بودم آرزویم این بود که چهارشنبه سوری ها پرهام زود بیاید. دوست داشتم با هم برویم فروشگاه های بزرگ من از آن چرخ ها بردارم هی بزنم به پرهام. بعد بخندیم. الکی. دوست داشتم پرهام سنتور بزند. دوست داشتم با هم برویم که ماشین تر و تمیزمان را درست تر کند. لذت زندگی ام این بود که پرهام باشد. برایش دعا می کردم امتحانات دانشگاهش را بیست شود. همیشه فکر می کردم خواهر کوچک خوشگلش هستم و من تنها خواهر کوچکی هستم که روی زمین وجود دارد! بزرگتر که شدم، دوست داشتم پرهام زود از سر کار بیاید. دوست داشتم از دانشگاه دیر راه بیفتم که زنگ بزنم بهش بگویم بیام ونک با هم برگردیم؟ دوست داشتم بشینیم پیش هم فیلم ببینیم. دوست داشتم تار بزند، لب هایش را آن طوری کند که احتمالا نقاش ها وقتی غرق کارند و حواسشان به خودشان نیست، می کنند. دوست داشتم وقتی بر می گشت خوابش نیاید. دوست داشتم سنش زیاد نشود. دوست داشتم زندگی بایستد گاهی.

بعد معادلات عوض شد.

من مثل همیشه خودم را به همه چیز عادت می دهم. این گوشی هِد سِت ام خراب است، مدت هاست سیمش را می چرخانم که هردو گوشش کار کند. به فکرم نرسیده می شود رفت و یکی نو خرید. حالا این ساده اش است. عادت کرده ام این قرص ها را باید خورد. عادت کرده ام با همه چیز کنار بیایم.

چند وقت پیش، یادم نبود که نباید. زنگ زدم بهش. حواسم به تاخیر چند دهم ثانیه ای مکالمات نبود. گفتم من ونکم بیا بریم گمبرون. خندید. گفت برو فلان جا میام.

هیچ نظری موجود نیست: