طبق معمول مرغ همسایه غاز است. حسودی ام می شود به تمامی کسانی که به تعادل(؟) رسیده اند و یک چیز را برای یک عمر می خواهند. چیزی که خودم با دستان خودم پس زدم. لابد الان نشسته اند برای هم کتاب می خوانند. یا رفته اند سفر، خسته از گشت و گذار برگشته اند. یا .. چمی دانم. اصن فرض کن الان اوج لذتشان هم باشد. من اینجا نشسته ام از مدیریت و این چیزها سر در می آورم. بعد آهنگ ها را آنقدر گوش می دهم که باهاشان بلند بلند بخوانم و بدانم آهنگ بعدی این پلی-لیست چیست. یا فیلم های مورد علاقه ام را هزار بار ببینم. بعد آنها هی اورگاسم شوند. هی هم را بغل کنند تا صبح. هی دعواهای مسخره کنند و از آشتی لذت ببرند. بله مرغ همسایه غاز است. به رویم هم نمی آورم که خودم زندگی در تلاطم را به آرام بی هیاهو ترجیح دادم. بعضی هایشان بچه هم دارند. از آنها که فکر می کنی هیچ وقت بو نمی دهند و همیشه تمیز و خوش اخلاقند. ولی هیچ کدام اینها دلیل نمی شود هی این همه حس را به رخ آدم بکشند.
خلاصه آنکه چقدر بچه می خواهم!!
۱ نظر:
همونهایی که همه ی اینایی که میگی رو دارن، یه سری درد خفن دارن که واسه تو که این چیزا رو نداری شاید اصلا قابل درک نباشه! به نظرم خوشحال باش از زندگیت! فرصت واسه درگیر شدن خیلی زیاده!
ارسال یک نظر