۲۱.۳.۹۱

ساعت ده

ساعت نه می شود. ناخودآگاه شادی ای ته دلم جرقه می زند. تند تند برو دیر میشه. کسی لم داده. لبخند می زند. خوشحال می شود. خب کدوم ور؟ مهم نیست.  باز گشت ارشاد اینجا واستاده. اینا چی می خوان؟ ساعت نه و چهل و پنج. همم.. دست ها در هم گره می خورند. اَه باز یادمون رفت این ورُ بستن. بدو بدو. ساعت ده. چراغ های شهر بی نور می شوند. اقاقیا.  این کیه؟ نمی شناسم. سلام
ساعت شش. سینما. برف. گیر کرده. سینما. یادگار.
چند روز مونده؟ ساعت پنج. یک راه دور.
ساعت دوازده. نفسم بند می آید. ساعت شش بدو بدو. نزدیک ترین ها. دلهره. خنده های زوری. من خوبم. ساعت هشت. دلهره ی بیشتر. ساعت هشت و نیم. کجا؟ ساعت نه. دور. دور. دور. ساعت نه و ربع. فیلم. ساعت نه و نیم. دلم تنگ شد چی کار کنم؟ ساعت ده.
ساعت ده و نیم.

ساعت یازده صبح به وقت برگ های سبز و نارنجی پاییزی. دلم تنگ است.

هیچ نظری موجود نیست: