۲۷.۵.۹۱


مریضم. مریض شدم یعنی. دیشب خوب بودما. صبح پاشدم دیدم مریضم دست و پام یه جوریه. کم کم احساس می کردم گلوم داره تحلیل میره. رفته بودم فروشگاه حرف زدم ولی صدایی در نمی اومد. عصر انگشتام دونه دونه افتادن. الا سر شب ئه. پام بی حس شده. احساس می کنم آخرش همه چیز جا می مونه پشت سرم جز چشمام که الان دارن از حدقه در می آن.

هیچ نظری موجود نیست: