دیشب خواب دیدم عکس
عروسی ام را گذاشته ام اینجا. در خواب خیلی عادی می نمود. ولی الان که فکر می کنم
هیچ با منطقم جور در نمی آید. دوست نداشتم اینجا زیاد شناس باشم، که راحت باشم.
ولی در خواب عکس عروسی ام را گذاشتم اینجا. جالب بود که من در عکس مثل عکس یک
دورهمی وسط دوستانم بودم و دستم را دور دوستانم انداخته بودم. از پُز یک عروس خبری
نبود که مبادی آداب باشد و همه را بغل نکند و بچسبد به دست گلش و همه بخواهند با
او عکس بگیرند. انگار یک عکس معمولی بود فقط من لباس عروس داشتم. چرا اصلا این
خواب را دیدم؟ چرا انقدر تازگی ها خواب می بینم؟ در خواب هایم با کسانی حرف می زنم
که در واقعیت حرف نمی زنم. یا نمی بینمشان. یا دوری می کنم از دیدنشان. مثل قایم
باشک. در خواب می توانم تلافی کنم. حرف بزنم و از هیچ چیزی نترسم. در خواب کسی
قضاوتی هم نمی کند. به فلانی می گویم «الان خوشحالی یعنی؟» به آن دیگری می گویم «این
همه که بدرفتاری کردی بیا دعوتت کرده ام خانه ام که خوب باشیم!». چیز های
عجیب. شاید در خواب هایم کسی هم دیگر گذشته باشد از بدی هایم. نمی دانم. پریشب خواب
دیده بودم در جزیره عجیبی بودیم که سراسر یک عمارت تو در تو بود. هدف رسیدن به
ساحل بود و بین راه هم چیز مخوف. همه جا پر از در بود. چند نفر هم مُردند. آخر راه
در ساحل هیچ خبری نبود. بعد از خواب پریدم. یک چایی و خاطرات دور. با خودم می گویم
باز برای خودت دل مشغولی جدید درست کردی که هرروز و هر لحظه در فکرت باشد؟ بگذر
دختر ... از این زندگی بگذر..
پ.ن. این نوشته پر
است از فکر هایی که شاید به یکی دو نفر بتوانم بگویم. از این حرف ها احساسات
متناقض می چکد. این ها را نوشتم شاید کمی روبرو شوم با ترس هایم. ولی خوب می دانم
تا وقتی در خودم بریزم و به زبان نیاورمشان این ترس های جایی ته ذهنم جا خشک می
کنند و رهایم نمی کنند. کاش من هم بتوانم بگذرم. آنقدر فکرم آشفته است که نمی دانم
اگر همه اش را بگویم کسی می فهمد دلیل آشفتگی ام را یا نه. فقط می دانم این شاید
یک اعتراف باشد. نه به چیز های بد. به فکر های آزاردهنده. به انسان هایی که بی موقع ظاهر می شوند و بعد
می روند سر زندگی خودشان ولی من «گیر می کنم». کاش یک نفر این «گیر کردن» من را از
ته دل بفهمد. اسمش را حساس بودن می گذارند. اسم خوش آب و رنگش. برای من مرض است.
من همه اتفاقات و تنش ها را از بَرَم. من دیر می گذرم. من «گیر می کنم». همین
منزوی ام کرده. می ترسم از «گیر کردن»..
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر