شخم زدن گذشته ها
شاید کار پسندیده ای نباشد. ولی من دوست دارم غرق فکر بچگی هایم شوم. بچگی یعنی تا
همین پنج- شش سال پیش. اینکه روزهایم چگونه می گذشت و چه چیز هایی خوشحالم می کرد.
اولین خانه ای که یادم می آید پر از هیجان های خوب و بد بود. همیشه چند گربه و سگ
داشتیم که حیاط بزرگ (راستی خانه های بچگی ما همان قدر که به نظرمان می آمد بزرگ بودند؟)
خانه ما را به بقیه خانه ها ترجیح می دادند شاید چون پیش ما کتک نمی خوردند. گربه
ها همیشه پشت خانه ما که شبیه انباری بود را پر از بچه گربه های رنگارنگ و نرم می
کردند. و من همیشه فکر می کردم این منم که بچه گریه را بزرگ می کنم. حالا که فکر
می کنم چقدر کودک من غم داشت از اینکه بچه گربه ها شب های سرد برفی را چه می کنند.
یک بار یکی از بچه گربه ها که شدت مریضی تعادلش را نمی توانست حفظ کند، مُرد. قبلش
خیلی سعی کردم شیر بخورد. نمی توانست. و همین طور کودکی من پر از بچه گربه های
مرده شد و توله سگ های که در گونی چپانده می شدند و از آن محل می بردنشان چون دختر
های همسایه از سگ می ترسیدند. (من هیچ وقت نفهمیدم چرا دختر های ایرانی همه باید
از سگ و سوسک و عنکبوت می ترسیدند؟ و همیشه باید «مَرد»ی آنها را از چنگ این
موجودات نجات می داد؟ یا چرا این دلیل کافی ای برای بردن هفت توله سگ از محل زندگی
شان بود؟) کاش وقتی بچه بودم می فهمیدم همه مرغ و خروس هایی که می خوریم هم یک بار
مرده اند. شاید این طوری کمتر نگران گربه هایی بودم که زیر ماشین ها له می شدند یا
ماهی هایی که پسر همسایه تکه تکه شان می کند.
البته کودکی نگرانم
شاید خوشحالی های نا تمامی هم داشت. دیدن مادربزرگ. خانه گرم مادربزرگ. تن گرم
مادربزرگ که کم کم محو شد. و چه وقیحانه هرروز تن می دهم به دنیایی که هیچ شباهتی به
آن چیز خوشحالی که بود ندارد. بدون مادر بزرگ. دور از دست های چروک خورده ای که
هرروز شکل شان را دوره می کنم مبادا لحظه ای یادم برود کک و مک های روی دست سفیدت
را. یا چشم های پف کرده ای که لابد الان
فرق کرده اند؟ و دلم می شکند از هر نفس عمیقی که کشیدی و گفتی آخه کی؟
کاش تکلیفمان را با
خودمان می دانستیم. کاش می دانستیم کجای این معادله ها هرروز کم و زیاد می شوند.
که چرا نه راه پیش داریم و نه راه پس. و کاش می دانستی برای چه این پاسپورت هایی را
می خواهی که باید راه برگشتت را هموار کند. یا چرا همه به هم از این می گویند که وقتی
پیر شوند جایشان جای دیگر است. (-دو مورد آخر در مورد من صدق نمی کند-)
به نظر من همه آدم
ها به آقای کافه ای احتیاج دارند که هرروز صبح در جواب صبح بخیرت، قهوه ی محبوبت
را جلویت بگذارد و بداند که فقط جمعه روز قهوه بزرگ است. شاید برای اینکه سرنخ
افکارم از دستم خارج نشود. و بدون وقفه قبل از اینکه لبخندم را «بپوشم» و بروم سر کار،
فکر کنم. که چیزهایی را پشت سرم گذاشته ام که خودشان حل شوند؟ هرروز غصه شان را می
خورم به خیال خودم. ولی غصه که واقعیت نیست. وجود خارجی ندارد. واقعیت چروک است و
درد و سرگیجه هایی که نیستم. و هنوز نمی فهمم چرا نمی توان زمان یک طرف زمین را
به خاطر دوست داشتن و اشک های گاه و بی
گاه نگه داشت..
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر