۱۰.۶.۹۲

مستی و گریه

یک فایل وُرد درست کردم اسمش را گذاشتم «مستی و گریه». خرق عادت است. همیشه اول می نوشتم و بعد فکر می کردم خب حالا اسم این بچه ام چی باشد خوب است! هیچ وقت هم کار سختی نبوده. معمولا تگ های ذهنی واضحی برای همه دردودل هایم دارم. ولی این بار گویا از اول می دانستم که این احساس گنگ نیست که می نویسمش، یک شب عجیب است.
تا همین دو سال پیش همیشه من موهای مادرم را رنگ می کردم. همیشه من بودم که دنبالش می دویدم که «مامان زشته سفیدی ها اومدن بیرون، بیا برات رنگ کنم». آن زمان ها فکر می کردم زشت است ریشه موهای مادرم پیدا باشد. واقعا چه کسی فکر می کند موهای مادر شصت و چند ساله من سفید نیست؟ آن هم مادر من بعد از همه چیزهایی که در پنج سال گذشته سرش آمده. حالا خودم شرمم می شود. گاهی پای تلفن می پرسم «مامان رفتی سیبیلاتُ بند بندازی؟». زیاد سعی می کنم نپرسم. چون همیشه کمی فکر می کند. انگار مدت های خودش را در آیینه ندیده باشد. بعد می گوید «نه حسابی دراومده».
دیشب نیت کرده بودیم که بعد از مدت ها مستی کنیم. با خودم فکر کرده بودم من بعد از این سرم شلوغ است و امشب «خوش بگذرد». آدمی هیچ وقت نمی داند لحظه بعد چه در انتظارش است نه؟ خیلی یادم نمی آید (و شاید همان بهتر که یادم نیست)، ولی خوب می دانم که با چند دوست جانی زدیم زیر گریه. گریه نه، ضجه. فکر نکنم خیلی هم عجیب باشد. خودمانیم چند بار تا به حال توی قطار و اتوبوس و بار و جاهای بی ربط چشمان خیسمان را از بقیه دزدیده ایم؟ احساسات رقیق ما چیزی نیست که پشت جدیت کار و مهاجرت گم شود. اصلا کداممان تا به حال نگفته ایم گور بابای همه چیز؟ لابد دیشب هم از همین شروع شد. بعد زار زدیم. همه ماسک ها را انداخته بودیم گوشه اتاق. انگار هرکدام زخم های دیرینه ای داشته باشیم که نشود دیگر پنهانشان کرد. انگار همه مان به اینجایمان رسیده باشد.
دیشب برای من یک شب عادی نبود. نه فقط به خاطر اینکه وسط خنده شروع کردم به گریه کردن. نه فقط به خاطر اینکه خیلی چیزهایی هرروز در هزار سوراخ قایمشان می کنم بیرون ریخته باشند. احساس می کنم اشک های این یک سال و نه ماه یکجا خالی شده باشند. احساس می کنم بعد از خیلی وقت توانستم خودم را نشان آدم های نزدیک دوروبرم بدهم. خودِ خودم را. نه آن خودی که هر روز صبح چنان به همکارش می گوید «گور مُرنیــــــــــــــــنگ» انگار در ماتحتم جشن همه خوشی های عالم را گرفته ام. اینکه درونی ترین احساسات خودت و نزدیکانت را حس کنی به نظرم خیلی چیز ها را درون آدم زنده می کند. شاید هم آدم را با خودش روبرو می کند. لابد دقت کرده ای که هیچ کدام ما همه خودمان را نمی شناسیم و به زور آیینه ظاهر خودمان را از بَریم و خب بهترین آیینه ها هم کدر می شوند.
خواستم جایی ثبت کرده باشم که شبی بود در زندگی من که ورق لاقل برای خودم برگشت. شبی بود که خوشحالم که اتفاق افتاد اگرچه چیز زیادی ازش یادم نمانده. حالا فکر می کنم سرطانی دارم که نمونه بردای باعث شده بزند به کل بدنم، «بریزد بیرون». حالا تازه اول ماجراست. حالا تازه اول داستان های من و خودم است. چون خوب می دانم من از آن دسته از آدم هایم که هرچقدر هم پاهایم زخمی باشد دیر یا زود می دوم.

هیچ نظری موجود نیست: