۲۴.۵.۹۲

هیچ بزرگ



زل زده ام به آخرین قطرات نارنجی کنج آسمون. یا به کاغذ نرم تبلیغ فلان کافه که چند قطره بستنی چسبناکش کرده. یا چشم های تو که سو سو می کنند. مهم نیست کجا باشد. حواسم پرت است و خیلی نمی دانم کجا را نگاه می کنم. از سر عادت بلیط اتوبوس را می چپانم ته کیفم، بعدتر از سر عادت دستم را می برم ته کیفم و پیدایش می کنم. از سر عادت می روم خرید و بعد راه خانه را بدون اینکه یادم بیاید کدام طرف خیابان هستم می روم. انگار مغزم دنبال الگوی ثابت می گردد. باید به خودم یادآوری کنم که همه کارها را نمی توانم مثل هم انجام دهم. فقط لرزیدنم از سر عادت نیست. تنها چیزی که هشیارم می کند سرماست. یا اجبار صبح های زود و کارهای زوری. انگار از تنگ آبی خانه مادربزرگ جدایم کرده باشند. راستی کسی یادش هست آن همه لواشک از کجا می آمد؟ نمی دانم تابستان ها طولانی تر بود یا مادربزرگ هایمان جادو قایم می کردند در آغوششان. بوی مادربزرگ می خواهم. که نیست.
از هر طرف نگاه می کنم چیزی کم می آید. معادله هایم به هم خورده. خیلی چیز ها الکی کش آمدند و خیلی آدم ها الکی چسبناک شدند. قرار ما این نبود. قرار ما آسمان پر از رنگین کمان بود، نبود؟ همان روزهای اول دبستان قولش را به ما دادند. گفتند درس بخوانید و آدم های بزرگی شوید. گفته بودند دستمان به رنگ، رنگ ِ رنگین کمان خواهد رسید. کسی از رخوت بی حاصل این سرما حرفی نزده بود. قرار بود دریا آرام باشد. ولی طوفان شد. آب کشتی جیره بندی شد. بادبان های یکی یکی پاره شدند و معادلات حرکت کم کم بی معنی شدند. شاید هم موهای سفیدی که محو شدند متغیر هایی بودند که داستان را بر هم زدند.
توی کافه نه چندان خلوت سرمازده کز کرده بودم و تنها چیزی که فکرش را نمی کردم این بود که چه کسی را نگاه می کنم. صدای جیر جیر چرخی سرم را چرخاند. دختر زیبای همیشگی. نمی دانم پاهایش چه مشکلی دارد ولی هرچه که هست بدون آن واکر(؟)بد صدا نمی تواند راه برود. کاش نگاه نمی کردم. من که می دانستم آن صدا کیست. حتی اگر جراتش را نداشته باشم، لاقل ته دلم بارها سر یک میز نشسته ام و به صرف قهوه ای پای ثابت حرف های ته ذهنش بودم. همان هایی که پنهان می کند و دوست دارد فقط به یک نفر بگوید. حتی اگر نگوید. ته دلم بارها درک کرده ام که چرا انقدر موهای طلایی اش زیبایند و چرا انقدر آرام است. ته دلم احساسش را بغل کرده ام. و شاید ، شاید بی دلیل حق داده ام که گاهی بد خلقی کند و دوست داشته باشد همه چیز را ول کند و فرار کند، با پاهایی که دیگر نیستند..

هیچ نظری موجود نیست: