۲۹.۳.۹۲

جوجه اردک زشت

وقت نوشتن است. من می فهمم وقتی وقت نوشتن می شود. مثل کودکی که در شکم مادرش غوطه می خورد تا «وقتش شود». مثل اناری که می رسد و راه گلو را می بندد. مثل زمستان بی برف. مثل من.
من آدم های بدی که بدی خودشان را قایم نمی کنند و خودشان می گویند این منم و این بدی ها هم جزو من هستند را بیشتر دوست دارم. ترجیح می دهم اگر بتوانم خودم را تغییر بدهم بتوانم از بدی هایم نترسم و در هزار سوراخ قایمشان نکنم. دوست ندارم زندگی ام را چیزی جا بزنم که نیست. که فکر کنم این روزها (شاید) نا خداگاه این کار را می کنم. دو نمونه بارز این آدم های مثلا-بد دورم هستند. می بینم که مورچه ها یکی شان را ذره ذره می بلعند. سرش پایین می اندازد گاهی. به نظر می آید شرمسار باشد از مثلا-بدی هایش. ولی باز دهان که باز کند می گوید که از اینکه خودش هست پشیمان نیست. راست می گوید نه؟
بیست و پنج سالم شده است و هنوز یادم هست دوم راهنمایی که بودم یک روز... فرزانگان( ِعزیز) سرویس داشت برای رساندن تک تک ما به نزدیکی های خانه هایمان. یک روز وقتی که طبق عادت وسایلمان را توی مینی بوس گذاشتیم و می خواستیم برویم حیاط را خاطره کنیم، من با یکی از سال پایینی ها بد حرف زدم. یادم نیست سر چه بود. چهره اش هنوز یادم نرفته. آن زمان لابد شعورم نرسید معذرت خواهی کنم. دبیرستانی که شدیم یک آدم روانی معلم مهارت های چیچی مان بود. برایمان از روح و قدرت های فرازمینی می گفت و ما محو فضای روحانی(سلام)اش بودیم. یک روز رفتم برایش تعریف کردم داستان را. ولی مشکل این بود که من دیگر آن دختر را نمی دیدم. از آن به بعد هر چیزی که شد از همه معذرت خواستم. شاید هیچ کس انقدر حواسش نبود که من را ناراحت نکند که من بودم.
یک قفس درست کرده ام. با دست های خودم. شاخه شاخه جمع کردم دور خودم. از آنجا می فهمم که هر دفعه نگاهم می چرخد و خودم می دانم برای چه، دلم می گیرد. سعی کردم از بدی دوری کنم. سعی کردم پرهایم همه جا نریزد. ولی زندگی آن چیزی نبود که من بتوانم کنترلش کنم. (یا من طبق معمول ناتوان بودم؟) اتفاقات پیش می آمدند و من شاخه جمع می کردم. آنقدر این دایره تنگ شد که کمی مانده قفس بالای سرم را بپوشاند. تا تاریکی همین چند صباح کافی ست.
نشان به آن نشان که من هنوز خودم را نبخشیده ام. حدس بزن چرا؟.. شاید چیزهای دیگری هم باشد. مثلا رخوت این روزها. دوری روزهای آینده و عمری که عجیب می گذرد. دلم می خواست یک بار به همه می فهماندم آدم هایی که بدیشان را می دانند شاید آنقدری هم بد نباشند. یا می توانستم به خودم بفهمانم که قفس خاک گرفته و این همه پر، چیزی که من می خواستم هم نبود. من دنبال روشنایی دویدم. فکر کردم دارم چیزی را جا می گذارم و پوست تازه ای می سازم. فکر کردم این روزها می گذرد. فکر کردم ساعت نه شب ایران جا مانده. فکر کردم تو بخشیده ای.
بی ربط است ولی شاید من هیچ وقت نتوانم این طنابی که به پای خودم بسته ام و هرروز با تقلای خودم تنگ تر می شود را باز کنم. من محصول طرز فکر خودم و محدودیت هایی هستم که خیلی شان اجباری نبود. شاید خوب به نظر برسد که آدم بتواند بیندازد تقصیر جامعه، کشور، شرایط اقتصادی، ... .
جوجه اردک پر هایت را جمع کن. سرما تازه شروع شده. طاقی بساز به عشق و نفس های عمیق. از من می شنوی با خودت طناب هم نبر. کمی نگاه و دست های خالی کافی ست.

هیچ نظری موجود نیست: