هفته پیش بود که احساس
کردم دلم ترکید. دست خط یک دوست قدیمی را دیدم. یک آن خودم را دیدم که در پیچ و خم
یک خط گم شدم. احساس کردم این خط را تا ابد از بَرَم ولی دور افتاده ام.
نوشتن از یادم رفته. مثل
خیلی چیزهای دیگر که «خواستم» از یادم برود. مثل راه خانه. مثل شکل کلید خانه. کسی
یادش هست یخچال خانه ما چه شکلی بود؟ من فرار کردم از همه این فکرها. که اگر نمی
کردم الان مثل فلانی باید روانی شده ام را برمی گرداندند از همان راهی که با دل
تکه تکه رفتم. از همان راه فرودگاه امام که هنوز هم اسمش دلم را ریش می کند.
من یک فراری ام. من از یک
سال و نیم پیش سعی کردم یادم نیاید موهای فرفری فلانی را که بعد ها صاف شد. یا
مثلا کله فلانی که هر بار موهایش را می زد شبیه کیوی می شد. دلم برای ریو تنگ
نشده. یا شده؟ نمی خواهم بدانم. نمی خواهم یادم بیاید. زندگی هم که همه می دانیم
آن طور که ما می خواهیم نیست و همیشه بین چیزهایی که یادم می آید و دل ریش شده ام
غوطه می خورم. فرض کن تبعیدی باشم. یا پناهنده. یا هرچیزی که من را جدا کند بدون
راه برگشت. من اگر برگردم دیگر نمی توانم خودم از جمع کنم. این را به چه کسی بگویم
که محکم بغلم کند؟ کم مانده در صفحه فیس بوک ایرانیان دانشگاه بزنم «به تعدادی
دوست جهت معاشرت نیازمندیم». صرف اینکه یکی گیر بیاید من انقد سر زیر برف نداشته
نکنم. همه فکر می کنند من چقدر آدم فلانی(؟)ام که این همه دوست خارجی دارم. که به
هیچ کدامشان نمی توانم از دست های مادرم بگویم. چون یحتمل هاج و واج نگاهم می
کنند. لابد می پرسی چرا؟ از سر دفاع می پرسی؟ می گویم ..
داستان این بود که چند روز
پیش من طبق عادت معهود چند سال پیش حالم بد شد. راستش از وقتی آمدم به خودم
فهماندم که همه خود و احساس و تن و درد هایت را باید خودت جمع کنی. شاید بدنم هم
فهمید. در این یک سال و نیم به هر زوری بود بی موقع حالم بد نشد. هیچ کس نفهمید
لاقل. هفته پیش هم شاید بدشانسی بود. صبح زود داشتم می رفتم سر زندگی. یک آن احساس
کردم الان می افتم. از اتوبوس پیاده شدم و نشستم یک گوشه ای. ولی گویا سر خوب شدن
نداشتم. هی بدتر شدم.. تا اینکه غش کردم. آنجایی که من دراز کشیده بود جایی بود که
دقیقه ای صد نفر آدم از آن رد می شود. فقط توانستم زنگ بزنم یکی بیاید من را ببرد.
نیم ساعت افتاده بودم. این همه روده درازی ربطش چه بود؟ اینکه از میان آن همه آدمی
که رد می شد یک نفر نیامد ببیند این دختر مُرد یا نه.
دبیرستانی که بودم هم زیاد
حالم بد می شد. کم خونی و فشار پایین و ضعف چیز شایعی ست. آن زمان ها همیشه ناظم
می آمد من را می برد یک چیزی بدهد دستم. آب قندی چیزی. البته هیچ وقت حالم آنقد بد
نبود که بیافتم. ولی ناظم ها همیشه من را محکم می گرفتند می بردند. مبادا این چند
قدم از پا بیافتم. اصولا ناظم پدیده خوشایندی نیست. ولی من در آن لحظات عاشق این «اهمیتی»
بودم که یک آدم به من می دهد. این بار اهمیت که هیچ، پشم گوسفند هم ندادند.
خیلی برایم عجیب بود. باور
نمی کردم انسان ها انقدر نسبت به هم بی تفاوت باشند. پس چرا ایران این گونه نبود؟
من بارها در اتوبوس حالم بد شده بود و خانم های چادری ای که بوی مادربزرگ می دادند
و من را نمی شناختند دورم را گرفته بودند. قصه اینجا چیست؟
نفهمدیم. به هر حال. به
یکی از دوستان خارجی زیاد(!) اینجا گفتم. گفت حامله ای. هار هار هار. این همه
ابراز همدردی و انسانیتش بوی تعفن می داد. حالا فهمیدی چرا نمی توانم از دست های
مادر برای این ها بگویم؟ همه دوستانم یا آمریکا اند یا ازدواج کرده اند. من از
آنچه که به نظر می رسد دورترم. به تعدادی دوست جهت معاشرت و صحبت در مورد احساسات خفه
شده نیازمندیم ..
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر