۲۲.۱۱.۹۱

بادکَردگی



گفته بودم مدتی ست حرفی در دلم گیر کرده بود. راستش خیلی هم پیچیده نیستند احساسات من. اینکه سخت درک می شود شاید برمی گردد به اینکه من سانسور می کنم قسمتی از توصیفات احساسم را. شاید خجالت می کشم کسی بداند من انقدر به چیزهای کوچک اهمیت می دهم و حرف و رفتار های کوچک می توانند من را از درون تخریب کنند بی آنکه بگویم.
مثلا هفته پیش چمدان ها را بستیم در آن سناریو. آخرین لیوان را از سینک آشپزخانه داخل کارتونی انداختیم و خواستیم که برویم. تامل همیشگی دم در قبل از بیرون رفتن شاید کوتاه تر از همیشه شد. در را باز کردیم و برای آخرین بار کارت نارنجی جادویی را از جا درآوردیم و رفتیم. در را آرام بستی. ولی فکر کنم چند تار موی من پشت در جا ماند. روی صندلی، روی موکت کدر رنگ. باز تکه ای از ما طبق عادت معهود در قسمتی از تاریخ جا ماند. چرا اوقات خوش باید جا بمانند؟ نمی شود قهقهه ها و دل آویزهای روزهای پررنگ را توی جیبمان نگه داریم؟ نمی شود موهای من توی اتاق قدیمی جا نمانده باشند؟ نمی شود خم ابرویی معلق در فضا کنار کشوی زیر تخت قدیمی گیر نکند؟
همین. برای من سخت است قبول کردن همه گذشته ای که سختی هایش هنوز می خراشند و خوبی هایش باید تکه تکه جایی به شاخه درختی گیر کنند. یا خوبی هایی که شکسته و تکه تکه تا به امروز رسیده اند. خوبی هایی که من خیلی رویشان حساب کرده بودم. تمام غصه های من را می توان به نوعی در این چند خط خلاصه کرد.

هیچ نظری موجود نیست: