من هم اتفاقا هر
سال از سانتا (؟) کادو می گیرم. یک سال نفت آورد. در اوج گیر و داد بخاری های نفتی
و نفت جیره ای و تانکر های هشتصد لیتری، سانتا شب نفت آورد ریخت توی بخاری وسط هال
خانه. که البته تا صبح سوخت تمام شد. سال بعدش کوپن آورد. کوپن شیر کپک زده و روغن
حلبی بدون علامت استاندارد. سال بعدش دادو بیداد آقای راننده سروبس مدرسه را آورد.
سال بعدش خانم ناظم یک سیلی زد در گوشم از طرف سانتا. از جای سرخ روی گونه ام
فهمیدم از طرف که بوده. مقنعه های تنگ. فیلم هایی که زیر میز رد و بدل می شد. تلفن
های یواشکی. بیرون رفتن های دزدکی. عشق های خراب شده. چروک های بی هوا. پسر های
کتک خورده. دوستان اوین رفته. کمیته انضباطی. بوسه های با ضجه. این ها را هر سال
زیر درخت کیریسمس خانه تنگ و تاریکمان پیدا می کردم. و چه خوب از برم دانه دانه
شان را. امسال هم سانتا کادو آورد. چند تار موی سفید بین این همه مو که نمی دانم
چرا روز به روز تیره تر می شوند. و این تنها کادوی امسال نبود.
فردا باکسینگ – دِی است. مردم قرار است با
توهم بُرد از سَر و کول هم بالا بروند. «هیجان» دارد! «کول» است. از «تجربه های
جدید»ی ست که نباید از دست داد! این ها را در مکالمه با دوستی که سال ها پیش جایی
متولد شده که من یک عمر زور زدم تا به آنجا برم، متوجه شدم. من هم برایش از «تعداد»
کادو هایی که سانتا هر سال برایم می آورد گفتم. گفت: «یو آر سو فانی». الان خیلی
ها چند ساعت است به خواب عمیق فرو رفته اند تا پنج صبح از خواب بیدار شوند بروند
خرید. آنقدر بخرند که دیگر چیزی نماند. من ولی زل زده ام به کادوهای کریسمس
امسالم. گفتم که یکی دو تا نبود. سانتا من را خیلی دوست دارد. می ترسم بعدی را باز
کنم. می ترسم این یکی را دیگر تاب نیاورم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر