۲۷.۹.۹۱

دلم

نشستم پای یوتیوب «کنعان» دیدم. دلم تنگ شد برای سینما ملت. برای راه پارک ملت به سینما ملت. برای راه برفی پارک ملت. پارک بارانی ملت قبل از نوسازی. دلم تنگ شد برای خیلی چیزها. آدم هایی که می روند حق دارند دلشان تنگ شود برای هوای خنک سالن های سینما ملت. همه حق دارند دلشان بخواهد صدای تار علیزاده را وسط فیلمی در سالن های ملت بشنوند. همه حق دارند با فکر به آن طرف ها تنشان از پلیس های پارک بلرزد. بچه های بی خانمان آدامس فروش پارک کجایند؟ گداهای اینجا بچه نیستند. بوی الکل و شاش می دهند. بچه های گدای ایران همه جا بودند. سواد نداشتند روی یک کارتون بنویسند «برای هزینه درمان کمکم کنید». صورتشان چرک بود. بوی دهاتی می دادند. یا بوی خالی از هر چیزی. نمی دانم.
دیشب باز از خواب پریدم و قبل از آنکه بفهمم کجای دنیا هستم این طرف آن طرف رفته بودم. دنبال چیزی. گفتم «وای وای..». درون من چیزی هست که روحم را خراش داده. درون من کودکی مدام ناله می کند. درون من خالی بزرگی ست که فراری ام می دهد. چند نفری نگرانم هستند. خب به طلع دختر لای پر قو بزرگ شده ای که گاهی نصف شب ها از خواب می پرد در خواب و بیداری دنبال ناکجا می گردد لابد نگرانی دارد. نمی دانم. دلم پر است. حرف های زیادی دارم. مشکلاتم بزرگ شده اند. فاصله ام زیاد شده. راستش را بخواهی ترسیده ام. مه دورم را گرفته. نزدیک ترین کسانم هم آنقدری دور هستند که در مه دیده نشوند. و این ترسناک است. وقتی داد زدم یکی دو نفر از درون مه آمدند بغلم کردند ولی مه شدید و شدیدتر می شود. دلم صدای تار علیزاده در پردیس ملت را می خواهد. با خوردنی های بی صدا. دلم می خواهد چشمم را ببندم و فکرم سفید باشد. از انقلاب. از سینما سپیده و ماه رمضان. از راه آزادی. از اتوبان شیخ فضل الله قبل از ستارخان. دلم نفس عمیق می خواهد. دلم می خواهد فردا، فردا نباشد. دلم می خواهد همه چیز را ول کنم. دلم .. آخ از این دلم ..

پ ن : یک جایی هست که یک همچین چیزی:
-        تو که می گفتی سمبل مقاومت ئه
-        بود یه موقعی طفلک، عوض شد.

هیچ نظری موجود نیست: