حتی حوصله نوشتن
این همه کلمه ای که توی سَرَم وول می خورند را ندارم. فقط این جریان سفید شدن موها
در زمان خیلی کوتاه را امروز فهمیدم صحت دارد. هم دیدم هم فهمیدم چیزی ست که دورویرمان اتفاق می افتد ولی کم به علت اینکه
فشار روانی در آن حد معمولا به آدم ها وارد نمی شود. صبح یک موی سفید دیگر جلوی
سرم کشف کردم. و مطمئنم (و لابد کسانی هم که من را می شناسند به دلایل واضحی
مطمئنند) که این مو دیروز اینجا نبود. شش ماه پیش یکی شبیه این سفید شد. دیشب یکی دیگر
سفید شده. شبیه دستی شدم که به دستگیره در بزرگی آویزان مانده و صاحبش جلوی در
زانو زده. همین روزهاست که دستش رها شود. دلم برای خودم می سوزد. حال خوشی ندارم.
فکر کنم بعد ها یادم باشد این روزها چه شد که هر روزش روی تنم نقره داغ می شود، لازم به
نوشتن نیست.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر