۱.۵.۸۸

یک چیزی گم شده ، باید پیداش کنم . شروع کردم فیلمایی که دوسال پیش همین موقع ها می دیدم رو دوباره ببینم. فکر کنم همون روزا بود که همین قدر احساس گنگ و مبهم بودن نسبت به خودم داشتم ، ها ؟ آقای بازنشسته چطورن ؟ حتی اگه یه پایان تلخ بهتر از یه تلخی یه بی پایان نباشه ، یه شکست تلخ بهتر از هرروز(بخوان هفته ای یک بار) شکسته. شکستی که من توش هیچ اراده ای ندارم ولی تو دست داری.
روز اول Legend of 1900
می دونی ، این حالت چشم و ابروی تیم راسه که می تونه فیلمو دراما کنه. یا حالت چشم و ابروی 1900 که می تونه یه افسانه بسازه در حالی که هیچ انتخابی درش لحاظ نشده. این چیز گهی به نام سرنوشته که منو تو رو هم در زمره همه جفت های هرروزه دیگه می زاره. می خوام اولین هفته ای باشه که ضربه نمی خورم از فکر به این حقیقتی که دیشب می گفتم.(شاید دیشب بعداً پابلیش شه) این حقیقت البته به طرز خاصی شامل عادی شدن من و تو هم میشه. ااااا فکر کن .. من و تو عین همه ! عین اون همه ای که هرروز معشوقه ای با امکانات دست و پا می کنن ! همین جاس که میگه برای این شهر هیچ پایانی نیست .. این دقیقاً چیزی بود که من هم ازش رنج می بردم . چطور ممکنه بین این همه راه برای مردن و نمردن و عاشق شدن و نشدن انتخاب کرد ؟ اینجا نقطه ای یه که به من این حس رو میده که من دیگه تحت احتمالات شامل یک نفر شدن قرار نمی گیرم. فکرکن که من بتونم یه دنیا دیگه هم بسازم ؟! تو این شهر بی شاخ و دم هیچ چیز و هیچ کس یگانگی خودشو نداره ، همه کپی ان. یه بار معلم کلاس زبان پرسید دوست داری چه جوری باشی ؟ گفتم نه مثل بقیه ! بلافاصله به موضع گیری عجیبی گفت چرا مگه بقیه چشونه؟ نمی فهمید ؟ از این همه کپی برداری به چی باید رسید که این همه کپی ازش کافی نیست ؟ کپی در عشق دیگه کپی از ابتذاله .. می دونی من همیشه جور خاصی «برای خودم» عاشق بودم . یعنی همیشه لذت می بردم از این مدل دوست داشتنم و همیشه برام عجیب(=هیجان انگیز) بود که چطور این کارو می کنم ، عجیب نیست ؟ ولی مشکل اینجا بود که من باید عاشق «کسی» می شدم که این کس هم سخت بود ....... و هر بار سخت تر شد ... الانم سخت تـــــــــــره(با صدای هوشنگ آژانس دوستی)، میشه ولی من دیگه حوصله ندارم. خیلی خوبه که 1900 دنیای با پایانی داشت که توش بینهایت هم پیدا می شد که خود خودش بود . حیف که من تو بینهایتی ام که محدود زیاد هم توش پیدا نمیشه .

می دونی که من هنوز باور نکردم ، نه ؟ می دونم الان می تونی چشماتو ببندی و بفهمی منو ، حس کنی منو ، آسمانو نگاه ...

هیچ نظری موجود نیست: