۳۱.۴.۸۸

اینکه همون جایی که شروع شد تموم شد معنی خاصی داره احیاناً؟

بدترین قسمت رابطه مخصوصاً از نوع خوبش اینه که وقتی که تموم میشه مثه وال-ای ول می شی تو فضا با این فرق که اونجا ایوی بود که بیاد دنبالش ولی تو دقیقاً بیکس ترین آدم دنیا میشی. من نمی دونم یه دقیقه قبل و بعد چــــــــی انقدر فرق می کنه که تو باید از اون آدم اندازه زیادی دور شی. البته اولش آدم باور نمی کنه . در مواردی که رابطه طولانی تر بوده باشه هم بدتر ، تا چند وقت عادت نداری ، هی توهم دستاش تو کله ت می چرخه، یا هی کلمه بربری رو می خوای .. . تو همون چند ساعت اول بدترین تجربه های عمرت رو می کنی ، یهو احساس می کنی چقدر تنها شدی ، یعنی حتی بیشتر از قدر تحمل بدون مورفین. بعد راه که میری دیگه هیچ جذابیتی تو هیچ نقطه ای از گوشه کنار خیابون نمی بینی ، و فقط زل می زنی به یه قدم جلوتر و شایدم همین قدمی که مدام عوض میشه ، تو مترو هم پشتتو می کنی به همه و به سیاهی راه آهن که گاهی دیده میشه ، نگاه می کنی ، انقدر که بگه مسافرین گرامی ایستگاه پایانی می باشد لطفاً بعد از فلان قطار را ترک فرمایید لطفاً لطفاً. هجوم جملات قدیمی و خاک خورده و حرفایی که خودت با خودت می زنی ولت نمی کنن.

کل ماجرا بدجور مریضه. هر چی رابطه بهتر باشه ، بیشتر رو لب تیغی ، چرا که چیزی که از دست میدی هی داره عظمتش بیشتر میشه ، هی اون تیکه ای که از تو می کنه می بره بزرگتر میشه ، تو بعضی موارد نادر(!) قسمتی رو می بره که بدون اون دیگه نمیشِد ... حالا تو موندی و حوضت . حوض؟ دقیقاً یعنی یه دنیا مهربونی ، یه دنیا خاطره ، یه دنیا خنده ، گریه ، درد ، اشک ، ذوق ، یکی بودن ، زندگی ای که تو این مدت طولانی ساختین با هم ............ یه نقطه بزرگ باید بزاری ته همش . یعنی فوقش همه رو بنویسی تو دفترچه خاطراتت که یادت نره ، ولی دیگه هیچ وقت ، هرگز .

من امروز فهمیدم اصل ماجرا اینه که تنهایی مطلق حقیقت محضه . حالا تو هر چند وقت یه جور خودتو گول می زنی، یا بهتر بگم یه طور رو حقیقتو می پوشونی که نبینیش و ازش نترسی . این که یه مدت با یکی هستی(کلاً فقط در مورد رابطه های خوب حرف می زنم) گندترینشه ! چون آدم زیادی انگیزه کاذب برای زندگی داره ، در حالی که به محض تموم شدن رابطه یهو به خودت می آی و چیزای زشت زندگی رو می بینی . آقا! این که ما کتاب می خونیم فیلم می بینیم سر خودمونو می کنیم تو یه آخور ، اینا همش بازیه که اون حقیقته گیرت نندازه . این رسانه ملی خودشو خفه می کنه که نظر همه رو در مورد تاثیر فلان بر شادابی و کوفت زندگی نشون بده .... در واقع همه هم سعی می کنیم این مصیبت عظما رو به روی هم نیاریم حتی. این حس سرخوردگی آدما بعد از چند سال درک واقعیت هم با برنده شدن در هیچ قرعه کشی ای التیام پیدا نمی کنه آقای رسانه ملی .

به نظرم تنها جایی که حقیقت رو می تونی تمام و کمال ببینی بهشت زهراست! چون کله من برای آخور هم بزرگه حتی، بهشت زهرا رو بر هر جایی ترجیح می دم. البته واقعیت اینه که من هم چون در دوز بالا انگیزه کاذب پیدا می کنم الان داغون تر از اون چیزی ام که خودم می فهمم احتمالاً. بدبختی اینجاس که آدم نمی دونه کی باید منتظر رها ( له) شدن در فضا باشه ، و بدبختی تر اینجاس که ایو مهربون تر از این حرفاس و مسئله این درک متقابل هیچ وقت قرار نیست از بین بره . یه سری اصل داریم که نمی دونم چطوری بقیه نفس هامون داره با اونا توجیه میشه ، تو می فهمی؟

آسمونو دیدی ؟ ماهش کامله، دریاش سیاهه. تو بگو نه ، ولی دارم می بینم. اگه قراره ما ، ما نباشیم ، یعنی چیزی قوی تر از اینی که یه عمره تو من لونه کرده باشه ، ماست سیاهه ، توام نیستی .

همه چیز از یه مصلحتی شروع شد که من تعیین کردم ، در راستای احقاق اهداف بلـــــــــــــــــــــــــــــــــند مدت ، برای ضمانت اجرایی و تو بی اجازه عمل کردی .

یک پایان تلخ بهتر از تلخی بی پایان است؟! اگه منِ چند ساعت پیش بودم که می گفتم قدرت این چهار تا دست تا ته دنیام بیشتره ، الان ولی احساس ضعیف بودن می کنم . از ضعف تو شاید. انقدر سخت بود بربری؟ من چشای قرمزو خوب تشخیص می دم . وای این یه کابوسه از حماقت تو!

پی نوشت ها :

- چشم چپ من به ندرت گریه می کنه ، مگه در موارد خاص.

- من آدم بدبینی ام.

- اینجا کوته نوشتمه ، نه پاهای بلند ، پس یا اینجا دیگه اونجا نیست یا من دیگه من نیستم.

+ اصلاً برام مهم نیست که تو این هیروویر تو یکی چی فک می کنی !

هیچ نظری موجود نیست: