۱۵.۴.۹۰

دل تنگی های یک نیمه شب تیر ماه نود

اسمش را گذاشته ام «نابهنگام». وقتی که نباید می آید، می نشیند کنارم، دستم را می گیرد، شروع می کند حرف زدن. دستم را می کشم، می خواهم فرار کنم. مثل باتلاقی می مانی که هرچه بیشتر تقلا کنم بیشتر فرو می روم. می آیی وقتی که نباید بیایی. نفسم بند می آید. نمی خواهم بروم. دوست دارم همین جا بنشینم. ساعت ها. حرف بزنی. لال شوم. گوش کنم. محو شوم.

اسمت را گذاشته ام «نابهنگام». وقتی که نباید می روی. جای دستت روی دستم می ماند. جای حرف هایت روی دلم. دلم تنگ می شود. نیستی. حتی وقتی که هستی، نیستی. دستم روی هوا می چرخد. جای خالی ات بدجور خالی ست. نمی گویم کاش بودی، چون واقعی می شود نبودنت. چون می دانم نخواهی بود.

می دانم نباید این ها را بنویسم. که یادم نیاید. انگار هر لحظه فکرش را نمی کنم. می ترسم از اینکه از احساس واقعی باشد. می ترسم از این دلهره ها. می ترسم. با خودم می گویم این هم می گذرد. و فراموش می کنم. بعد آرام ته دلم دعا می کنم که باشی. که بیایی. طوری که خودم نشنوم.

یک بار هم که شده، دوست داشتم برایت عاشقانه ای بنویسم. برایت بگویم که دلم فشرده شده از این نبودن های بی پایانت. کاش مجبور نبودم تظاهر کنم که نمی بینمت، دوستت ندارم، دلم برایت تنگ نمی شود، دستانت رهایم نمی کنند.

کاش بودی .. زیر نور مهتاب برایت شعر می خواندم. شعرهای دو پهلو. با هم از چیز های روزمره می گفتیم. از اینکه اوضاع مردم خوب نیست. از اینکه جنس چینی فلان است.

دلم را می گیرم و می فشارم. جایت خالی ست.. یادم باشد که نیستی و نخواهی بود.

کاش می شد بگویم دوستت دارم. یک بار. کاش می دانستم فکرت را

باید بخوابم. شاید فردا فراموشت کردم.

هیچ نظری موجود نیست: