۲۲.۴.۹۰

داستان راستان

یک خاطره دور از کودکی هایم هیچ وقت تنهایم نگذاشت. همیشه با همه ترس هایم زنده شد. داستان این بود که من شاید پنج شش ساله بودم، رفته بودیم خرید. پشت ویترین یکی از مغازه ها مامان به من گفته است یک دقیقه داخل مغازه می رود و می آید و من نشنیده ام، به خودم که آمدم مامان نبود، فکر کردم گم شدم، چند قدم رفتم و داد می زدم «مامان». حالا بماند که مامان همان در مغازه را باز کرده و ایستاده و چشمش به من بود و در عرض یک دقیقه پیدا شدم. ولی این حس همچنان همانقدر گم شده در من باقی ماند.

از بچگی به مامانم زیاد وابسته بودم. اولین بار که سوار مترو شدم، مامان من را برده بود. همیشه می ترسیدم من سوار شوم و در بسته شود و مامان بماند. برای همین همیشه دستش را محکم می گرفتم و پشتش راه می رفتم. (انگار این چیزی را حل می کند!).

امروز یکی از ایستگاه های مترو را گیر آورده بودم برای خلوت. حوصله تکان خوردن نداشتم. نشسته بودم گوشه ای مردم را نگاه می کردم و عجله و صورتک های خوشحال و ناراحت و معمولی شان را. فکر کن همه آدم ها را مثل صورت دلقک های گریم شده ببینی. در میان این هیاهو، مادری با سه فرزندش آمد. به نظر می آمد بچه ها هر کدام دو سال با هم فرق داشته باشند. پسر بچه بزرگتر مثلن ده ساله بود و دست خواهر برادر کوچکترش را می گرفت وقتی مادر دافشان سرگرم موبایل بود. البته مادر گاهی هم سر پسر کوچکش داد می زد که چرا می دود. قطار آمد، مادر سرگرم بود، بچه ها داد می زدند «مامان بدو!»، صحبتش که بلاخره تمام شد گفت سوار شوند. پسر ارشد اول سوار شد و چون مادر خیلی دیر سرگرمی اش تمام شده بود، در بسته شد و بقیه شان ماندند. اول مادر هم نگران بود ولی خیلی زود یادش افتاد در همان واگن یک آشنا هم سوار است و شروع کرد خندیدن. بچه ها ولی، گریه می کردند. از ته دل. چون پسر ارشد برایشان کسی مهم تر از برادر بزرگتر بود. گفتم که، از اول معلوم بود هوای خواهر و برادر کوچکش را دارد.

همین طور که داشتم نگاه می کردم، تمام سعی ام را کردم که پلک نزنم ولی چه فایده. از آن اشک ها بود که چشمت از حدقه هم در بیاد، می ریزد. از آنها که خیلی راحت و تند تند می آیند، از آنها که زیادند ، از آنها که بند نمی آید. یک قطار، دو قطار،.. ، ده قطار. لازم است بگویم چرا؟ (فکر کنم هر کس اندکی صمیمی باشد این را بداند) چون یک نفر هست که برای من برادر ِ خالی نبوده. خیلی چیز ها بوده. (اگر پست «شب های ونک» را خوانده باشید..) و دقیقا همین جریان تکرار شده ، دست من در دست پرهام بود، اول او سوار شد، و ناگهان در بسته شد، و من ماندم. و گریه کردم. و به خودم حق می دهم باز هم ناراحتی کنم برای یکی از معدود دلایلی که برایش زندگی می کنم. آخر قطار بعدی دیر می آید. و سفارت این را نمی فهمد. دلتنگی را نمی فهمد. خانواده نمی داند چیست.

با خودم فکر می کنم آن کسی که سهل انگاری کرده شب خوابش می برد؟ بعد فکر می کنم زهی خیال باطل، روزی صد بار از این اشتباهات می کنند و این هم یکی شان. الان دارد جایی خوش می گذارند. خیلی هم مهم نیست. «پیش می آید» !

هیچ نظری موجود نیست: