باز از دوازده گذشته. یاد یک چیزی افتادم که ته وجودم خیلی موقع ها بالا می آید و به زور می زنم برود سر جایش. از دوازده گذشته، هر کدام از دوستانم دارند از عشق هایشان می گویند. چرا همیشه تعداد دوستان پسر من غالب بوده؟ از عشق هایشان می گویند و تو نیستی. من همیشه دنبال این تویی بودم که خاص باشد. تا حالا هم هرچند کم، پیدایش کردم. دقت داری؟ من پیدا کردم. و این جریان از یک روزی تمام شد. از روزی که تویی که بهترین بودی تمام شدی برای من. و خب راستش را بخواهی به خودت هم گفتم که وقتی تو تمام شدی دیگر انگیزه ای برای هیچ توء دیگری ندارم. حالا گوشه ای کز کرده ام. انرژی ای به کسی نمی دهم. حوصله هم نداشته ام که برای کسی جذاب به نظر بیایم. و وقتی می بینم همه چیزهایی در مورد دوست داشتنشان می گویند که قبلن می فهمیدم ولی دیگر نمی فهمم دلم می گیرد. گاهی هم با خودم فکر می کنم من زشتم؟ البته خودت می دانی که تو به من یاد دادی که زیبایم. ولی به نظر تو. کسی نمی آید بنشیند ته دل من را ببیند و بداند که شاید من زیبایی هایی در درونم داشته باشم. تو دیدی. تعداد کمی آدم دیدند. آخری شان یکی از دوستان جدیدم بود که خوب آدم ها را می کاوید. الان دلم گرفت. احساس کردم هیچ کس در این دنیا من را عاشقانه نمی خواهد و شاید این صبر من برای یک آدم خاص دیگر بیهوده باشد. برای روزهای تکرار نشدنی و احساسات از ته دل. چرا مثلن فلانی که از من سالها کوچکتر است و درگیر یه نگاه است، دوستم دارد ولی... خودت می دانی. یک شب هوس کردم اس ام اس بزنم به من الکی بگو دوستم داری. این ها را همه را ته این دلم دفن کرده ام. و وقتی یک نفر به شوخی وسط کل کل می گوید «چه خری بوده اونی که تورو دوست داشته» نمی فهمد چه خندقی در دل من می کَند. بعد می گویند من اَگرِسیو هستم. گارد می گیرم. کسی در دل من نیست. این ها را نمی توانم بگویم. دوست ندارم کسی بداند من ته ته دلم، هر شب، زیر پتو خودم را قایم می کنم. یاد گرفته ام تنها زندگی کنم. خوب هم گلیم خودم را از آب بیرون می کشم. ولی...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر