احساس گرمای شدیدی دارم مثل آنکه چشمم دارد می جوشد. نمی دانم گرمم است یا این حرفایی قُل قُل می کنند من را همچین کرده اند. خوب می دانم که در زندگی چیز هایی هستند که هیچ وقت نمی توانی تغییرشان بدهی. قورت دادنی اند. که باید هر وقت تا دم چشمت می آیند بزنی بروند پایین و لبخند زیبایی بزنی و بگویی «من خوشبختم!». و چون کسی در موردشان چیزی نمی داند نمی توانی انتظار داشته باشی که درک شوی.
طبق معمول در تختم دنبال دنیایی دیگر می گردم. پایم را تکیه می دهم به دیوار. فکر می کنم اینکه پا بالاتر از سطح بدن باشد باعث می شود خون بیشتری به مغز برسد و من منطقی تر بی خیال ماجرا شوم. کم کم پاهایم کرخت می شوند ولی توان تکان خوردن ندارم. یعنی دوست دارم مثلن یک ساعت همین طور زل بزنم به سقف. سقف ها حرف زیاد دارند. همواره آن بالا ما را زیر نظر دارند. فکر کن کسی بخواهد زیر نظر بگیردت و نصیحتت هم بکند. رویم را می کنم به سمت دیوار. از دیوار هم دیگر حوصله ام سر می رود. کاش آدم بتواند همیشه یک گوشه جدید از اتاقش کشف کند. اینجا که من نشسته ام کم کم دارد تیغی می شود بر رگم. مثلن وقتی می روم می نشینم بغل کمدم می بینم اَاَاَاَ ! چقدر دنیا فرق کرد. : |
این بار نه گدایی دیده ام، نه کسی گریه کرده، نه کسی عاشق شده. شنیده اید می گویند طرف روده اش گره خورده ؟ مغز بنده گره خورده.(فکر کنم الان با تقریب خوبی گفتم مغز من و روده طرف یکی هستند!) ماهی یک بار که آدم حق دارد دلش برای خودش بسوزد؟ من اگر می توانستم یک چیز را درباره این دنیا تغییر بدهم شانس بود. که الان اینجا غر نزنم.
می دانی، گاهی یک فیلمی می بینی که عین زندگی تو است و به صورت غیر مستقیم به هنرپیشه اجازه داده شده است که در آن شرایطی که تو داری خودت را می خوری، آدم بکشد، بچه بدزدد، فراری باشد، ... . ولی تو در زندگی ات باید تحصیل کرده باشی، مودب باشی، هرروز به روی همه بخندی، اشتباهات واضح بقیه را ببخشی، و از همه بهتر خوشبختی ات را در همین زندگی که حرفش رفت، بسازی. خواهش می کنم بگذارید یک بار من ابراز انزجار کنم از تمام انتظاراتی که از کسانی که به معنای واقعی کلمه نمی شناسیم داریم. مامان همیشه وقتی می آیم گریه کنم می گوید خودت را کنترل کن. بیست و سه سال کنترل ! می شود لطفن یک بار وقتی غر می زنم به من بگویید «می فهمم» و بعد سکوت کنید جای اینکه بگویید «درست میشه، نگران نباش»؟
من یک چیزی نمی خواستم بگویم؟ آهان نه قورت دادنی بود. بروم بچسبم به کمدم سقف را رصد کنم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر