فکر کنم این بار می خواهم آخر قصه را اول بگویم. همه ما تجربه کسانی را داریم که روزی برایمان تمام نشدنی بودند. حالا اینکه ماندند یا رفتند بماند. کسانی بوده اند که می توانستی صبح تا شب گوشه کنار شهر را کنارشان گز کنی و موقع خداحافظی لبخندی بر لب داشته باشی و نیایش تا ونکی را پیاده در فکر قدم بزنی و لبخندت لحظه ای از لبت جدا نشود. این آدم ها همان هایی هستند که حتی وقتی می روند یا می روی برایت تمام نمی شوند. یک قسمت از زندگی ات باقی می مانند. مخصوصا اگر تو کسی باشی که رفته باشد و قدم هایت در برف هنوز نم نگرفته باشد. شاید این را می نویسم که به بعضی هایمان یادآوری کنم آدم های تمام نشدنی کم تکرار می شوند. حتی اگر تو کسی باشی که رویت پای خودت ایستاده ای.
می دانی، به خودم که فکر می کنم شب های من به خوبی صبح می شوند. ربطش آن است که پرانتزی در زندگی ام باز نشده. شاید برای بعضی ها عجیب به نظر بیاید ولی در نهایت من زندگی ام را می سازم، نه زندگی من را. شاید گاهی عقب نشسته باشم، گاهی خسته شده باشم، گاهی برایتان از نا امیدی و شکست گفته باشم ولی خودم را خوب می شناسم. الان قوی ام چون احساس می کنم شکست خورده ام ! جای پایم محکم است چون زمین خورده ام (زود قضاوت نکن!). ولی هیچ کدام این ها برایم معنی این را نمی دهد که منتظر باشم دستم را کسی بگیرد.
این حرف ها برای من خیلی یکپارچه اند، اگرچه گسیخته به نظر می آیند. یعنی همه این ها را گفتم که بگویم همه ما به جایی می رسیم که می دانیم اینجا برای من دوباره از صفر شروع کردن است، که خب به طبع برای هرکداممان مبدأ فرق می کند. من امشب را صبح کردم به فکر تمام دوره هایی که در زندگی ام تمام شد. تمام خوب و بد هایی که پشت سر گذاشتم. و حالا باید از نو بسازم. تو فکر کن چیزهایی که برایم تعبیر زندگی بوده اند را نقظه پایانی گذاشتم، یا به هر دلیلی دور شدم و بعضا خواهم شد. یعنی از الان می دانم از این چند سال قرار است برایم خاطره بماند و تجربه ی ساختن. چیزی که مرا سرپا نگه می دارد نه امید است ، نه آینده روشن ، نه حتی عشق. کاش هر کداممان بدانیم درونمان کسی هست که سفر دور دنیا نرفته ولی راه را می داند. و کاش اعتماد کنیم گاهی به «خودمان» ، جای دیگران.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر