۳.۷.۹۰

این!

هر کسی یک راز بقایی دارد. مثل دکستر. من راز بقایم پنهان کردن تمام ناراحتی های گاه و بیگاهم است. اینکه نشان ندهم چقدر از مسائل کوچک ناراحت می شوم. آدم ها هر چه دور تر بهتر. هرچه کمتر بدانند من چقدر زودرنجم بهتر. این دیواری که دور خودم کشیده ام قوی نشانم می دهد. من نحیفم. لخت و عور پشت دیوار نشسته ام. دیر کسی را راه می دهم پشت دیوار. چون می ترسم. که خش بیندازد شیشه درونم را. قرنی یک بار هم که کسی می آید با نگاهی ترسان چنبره می زنم گوشه ای، که کمتر ببیند. می ترسم از اینکه واقعیتم دیده شود. نه اینکه بد باشد، مسئله آن است که دیر می توانی بدانی آدم ها با تو چه می توانند بکنند. و خب ترجیح می دهم به کسی فرصت ندهم که زخمی بزند یا نزند.

من از اول که این بلاگ را نوشتم سعی کردم دوری کنم از آشنایان. یعنی احساس کردم اینجا مامن آرامش من می تواند باشد. آدرس اینجا را هم به جز دوستان صمیمی و تعدادی غریبه کسی ندارد. هیچ وقت هم علاقه نداشتم تبلیغ کنم که بیایید من را بخوانید. و خب راه ساده ای بود برای جلوگیری از خودسانسوری. حالا ولی باز احساس نا امنی دارم. اینکه می دانم شاید اینجا چیزی می خواستم بنویسم که دوست ندارم فلان کسک بخواند اذیتم می کند. ته وجود من را در این بلاگ می توان دید. حالا نمی دانم آدم باید به این فکر کند که گور بابای کسی که به خود بگیرد یا اینکه آدرس عوض کند.

کم پیش آمده کلن جمع کنم بروم. مثلن فلانی چند بلاگ خوب تا به حال شروع کرده و نقطه پایانی برایشان متصور شده. ولی من از اول همین جا بوده ام. و با خودم فکر کرده بودم که فارغ از اینکه معشوقه ام کیست این بلاگ برایم مثل آیینه ای از درونم باقی بماند. الان ولی داشتم فکر می کردم کاش "گاتس" این را داشتم که جمع کنم و خانه ای نو بسازم. خودم هم کم عوض نشده ام. نمی دانم...

خواستم گفته باشم می ترسم ناراحتی هایم را بگویم. می ترسم مردم فرار کنند از دستم.

۲ نظر:

آرش گفت...

سام وورد آو ویزدام آقای امیر.

مخاطب گاهی هم انگیزه نوشتن ایجاد می‌کند اما... .

نیل گفت...

آرش معنی کامنتت رو نفهمیدم!