۶.۷.۹۰

بدخلقی

پوسته خوش و خرمی دارم، ولی گوشت تلخ هستم. در روابط عادی روزانه ام، شاید در حدی که آدم ها هنوز بود و نبودشان فرقی نکند، بسیار هم خوش مشربم. می توانم اوقات خوشی بسازم. همین می شود که
آدم ها فکر می کنند اگر نزدیک تر هم بیایند چقدر رابطه بهتر خواهد بود. ولی هر چه نزدیک تر تصنع من کمتر. در برابر آدم هایی که گذری هستند لزومی ندارد همه احساسات درونی ام را نشان دهم. پس ترجیح می دهم دور از خودم نگه دارمشان. وقتی کسی نزدیک می آید به نظرم حقش است که بداند و ببیند که من چقدر اوقاتم زود گه مرغی می شود.

اوقاتم گه مرغی که می شود

ناگهان غیبم می زند

مثل کسی که برود سر کوچه

سیگار بخرد و دیگر باز نگردد.

همین می شود که گاهی با خودم فکر می کنم شاید همه همواره در حال تظاهرند. یا شاید می شود بدون نزدیکی زندگی کرد یا حتی من خود واقعی ام را برای خودم نگه دارم بهتر است. به قول فلان فیلم مثل پیاز می مانم، باید پوستم را هر از چند گاهی کَند. ولی مردم نمی دانند من سخت از دلم در می آید. خیلی سخت. و همین الان به این نتیجه رسیدم که کسی که من را با همه عیب ها و کاستی هایم قبول می کند، می تواند این را هم درک کند.

هیچ نظری موجود نیست: