تازگی به نظرم آمده که زندگی بدجور عجیب است. فکر کنم تازه بعضی چیز ها را دارم می بینم. مثلا همین آدمی که امروز خیلی خوب با هم تا می کنید دو روز دیگر ممکن است کاری کند که دهنت باز بماند چطور انقدر احمقانه دور خودت نگهش داشتی. پریروز یکی را دیدم که به اینکه از کون فیل افتاده معروف است. بعد همین آدم یکی دیگر را خودخواه خواند! یعنی خوب تو اگر بدانی خودت چشمت چپ است به یکی دیگر تیکه نمی اندازی! یعنی مدام تصویری که آدم ها از تو دارند با تصویری که خودت از خودت داری در جنگند. بعد چند روز است که دارم فکر می کنم این تصویری که مردم از من دارند چقدر خط خورده شده. آدم ها از من دوری می کنند. راستش بگذارید این طور بگویم که من زیادی به آدم ها بها می دهم. و مثلا کاری یا حرفی که بدانم کسی را اذیت می کند عمرا نمی کنم. زبان تند را هم سعی می کنم وقتی استفاده کنم که طرف از خط قرمز گذشته باشد. ولی خوب این هم صرفا توهمی ست که من خودم دارم. و صد البته آنچه که بقیه فکر می کنند هم توهمی ست دیگر. هر کدامشان ضرب داخلی متفاوتی با واقعیت دارند. سوال این است که چه اهمیتی دارد واقعیت چه باشد؟ آن ذهنیتی که از من ساخته می شود، درست یا غلط، برخوردهایی که با من می شود را رقم می زند. یک نفر را مثال بزنید که ته دلش برایش مهم نباشد بقیه از او متنفرند یا دوستش دارند. و البته خودم هم می دانم کم بدرفتاری نمی کنم.
تا اینجا چیزی که مخم را می خورد گفتم. بعد به خود نفس زندگی که فکر می کنم حالم بد می شود. یعنی تا یک جایی زندگی برایت چیزهای جدیدی دارد. بعدش می شود تکرار. شاید همه بخواهیم زندگی خوب و آرومی داشته باشیم. که دارم. ولی حوصله ام سر می رود از این همه خوبی. یعنی تلاش و تکاپو برای به مرز رسیدن خیلی لذت بخش تر بوده. البته آن زمان هم می گفتم چرا پس به یک آرامش نسبی نمی رسم؟ حوصله ام سر رفته از خودم. انگیزه ای برای هیچ تلاشی ندارم چون می بینم چیزهایی که بدست آورده ام(ایف اِنی) دلسردم کرده اند. تا دقتی در راهی ناامید هستی که چرا نمی رسی. وقتی رسیدی با خودت می گویی همین بود؟! خوب بقیه زندگی چی؟ دقت دارید در این سن خیلی از چیزهایی که منتظرش بودیم را درک کرده ایم؟ بقیه اش پیشرفته شان است. همان ماهیت با ظاهری خوش رنگ و لعاب تر. بعد خب چه کنیم؟ من خیلی کنجکاوم که زندگی کنم، مثلا زیاد دور دنیا بگردم. ولی آیا این هم تکراری نمی شود؟ کلا کنجکاوی من آنقدر هست که فردا صبح که بیدار شدم یادم رفته باشد حرف های امشبم را. ولی این چیزی که من را می خورد آن است که چهل ساله شوم با همین ترس ها. با همین شب ها. آن موقع کم خواهم آورد. فقط سوالم این است که با این ذات تکرار زندگی چه باید کرد؟
این را هم که می نوشتم می دانستم آدم های خسته حوصله خواندن این را هم ندارد. تغییر سریع را حس می کنم. گودر پر است از مینیمال ها. کسی حوصله چس ناله و داستان و ... را ندارد. همه انگار بریده اند.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر