کمبود گریه دارم. مدت هاست نتوانسته ام گریه کنم. یک ماه پیش چند قطره اشک ریختم. ولی آن گریه حساب نمی شود. گریه یعنی که تا اینجایت بیاید و تند تند بریزد، نتوانی نگهش داری، بعدش آرام شوی، انگار دنیا خالی باشد. باید گریه کنم. نمی شود. احساس می کنم پوست کلفت شده ام. این چند سال جریانات جورواجور باعث شده اند قوی باشم. که البته به ضررم تمام شده. حالا وقتی بغض می کنم می دانم یعنی خورد شده ام. چهار سال پیش در شرایط مشابه زار می زدم، الان بغض می کنم. و کسی نمی داند بغض من از درون یعنی چه. احتیاج به گریه دارم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر