این روز های خاکستری پاییزی و این آدم های خسته سر به زیر این روزها ... دلتنگم می کنند؟ من را می اندازند در روزهای چند سال پیش؟ نه! حالم را بهم می زنند. بدم می آید از تمام روزهای خاکستری ای که زبان دوخته بودم، خودم را می کشاندم به دنبال چیزی که راهش اشتباه بود. بدم می آید از روزهایی که سیاه می پوشیدم. دلم تنگ می شود برای دختربچه ای که قد می کشید و سعی می کرد کمر راست کند در برابر همه ناملایمات. شاید هم دلم تنگ شود برای تمام سردرگمی هایم و همه بیراهه رفتن هایم. نه اینکه الان بیراهه نروم. نه اینکه الان زمین نخورم. من زمین خوردن را خوب می شناسم و بلند شدن را از بَرَم. احساس می کنم حالا لاقل می دانم وقتی طوفانی در پیش است. حالا با خودم بهتر کنار می آیم سر راه از چاه. حالا رنگ ها را بهتر می شناسم.
خسته می شوم. زیاد. از خیلی چیز ها. از چیز های ساده. در خودم می لولم. خودخوری می کنم. گاهی صدایی هم از من نمی شنوی و فکر می کنی خوش است. احساس می کنم تجربه زندگی آنقدر ندارم که بدانم کوچه بعدی را کدامین در شفاست. آنقدر بزرگ نشده ام که وقتی برای بار هزارم از یک جا ضربه می خورم، قدری زمان نبرد تا بفهمم اشتباه مشابهی کرده ام. ولی آنقدر بالغ هستم که اشتباهاتم را جایی دور در ذهنم یاد بگیرم. و شاید حالا کمتر مثل دختربچه ها دنبال راهی دَررو باشم. می ایستم. راه می روم. دوان دوان. به دنبال چیزی که من را نگه دارد؟ نه! به دنبال جایی که خودم باشم. دنیایی که خودم بتواند آدم بهتری باشد، بی درزی که دستاویز آنانی شود که کم می شناسندم. دوست ندارم میان آسمان زمین رها شوم پس زیر پایم را محکم می کنم. فقط عجولم. صبر را باید یاد بگیرم. بعد بهتر خواهم شد. درست تر شاید.
این را نوشتم تا یادم باشد زود وا ندهم. زود دیوار دورم را نشکنم. یادم باشد این نیز بگذرد. منتظر طوفانم. گردباد. از هر طرف بروم همین است. می دانم یک سال آینده قرار است روان نباشد. یادم باشد قوی باشم. یادم باشد وسط خیابان ننیشنم به گریه. یادم باشد خودی که از خودم می شناسم می تواند دنیای حقیر خودش را بهتر بسازد. رنگارنگ.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر