یک سال پیش همچین روزی مطمئن بودم دوست داشتن بی معنی ست. نمی فهمیدم چطور می شود کسی را به طور خاص زیاد دوست داشت. زده شده بودم از همه «دوستت دارم» ها. همه برایم یک رنگ بودند. خاکستری. محو. چند ماه پیش هم شک داشتم تغییری در خودم ببینم. عادت نداشتم دلم برای کسی بلرزد. یا دست کسی دنیایم شود. برایم محال بود که کسی بتواند زندگی ام را زیر و رو کند.
و چقدر خوب که نمی توانی پیش بینی کنی فردا چه در چنته دارد. حالا چشمم دنیا را جوری دیگر می بیند. شاید آن یک سال و اندی لازمه آن بود که الان این گونه دوست بدارم. دوستت داشته باشم برای همین آسمانی که همه جا یک رنگ است. برای تمام مکرراتی که با تو زیباتر می شوند. برای همه روزهایی که شیرینند. دلم می خواست دنیا می ایستاد. همین جا که همه چیز خوب است. دلم نمی خواهد فکر کنم روزی می آید که ناامیدانه به این روزها برگردم. دلم می خواهد این روزها سیر نگاهت کنم. کاش زمان می ایستاد. یا کاش زودتر می رسیدیم به آن «یک روز خوب» بعدی.
می ترسم از روزهایی که درد داشته باشند. گوش را که سوراخ می کنند چون یک ثانیه هم کمتر طول می کشد همه تحمل می کنند. حالا آن که گوش است، چه برسد به دل. فکر کن دل را چند ماه تکه تکه کنی.
هممم.. نه. یک روز خوب می آید.
ای عشق همه بهانه از توست
من خامشام این ترانه از توست
من اندهِ خویش را ندانم
این گریهی بی بهانه از توست
کشتی مرا چه بیم دریا؟
طوفان ز تو و کرانه از توست
گر باده دهی وگرنه، غم نیست
مست از تو، شرابخانه از توست
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر