
روز دومی که اینجا بودم به اصطلاح فرنگی ها گفتم «سِیم شت، دیفرنت کاوِر». همیشه منتظر فردایی هستیم که نمی آید. فردایی که فلان اتفاق بیفتد. فردایی که بروم فلان جا. فردایی که فلان کَسَک دوستم بدارد. روزها آمدند و رفتند، بهار آمد، خزان شد ولی آن فردایی که باید نیامد. هیچ وقت هم نخواهد آمد. تا حالا منتظر بودم بیایم اینجا. حالا منتظرم دو سه سال دیگر پایم را محکم روی زمین اینجا یا هرجای دیگر بگذارم. بعد منتظر خواهم ماند تا دنیا را بگردم. بعد منتظر خواهم ماند فلان شوم... تا اینجایش فقط برای حنانه بود.
همه اش خودم را سرکوفت می زنم برای زمان هایی که دنیایم کوچک می شود. از نوک دماغم همه جا را می بینم و بهانه می گیرم. حالا مثلا این فردا نیاید. دنیا به آخر می رسد؟ این همه آدم با امید به زندگی بالا دارند فرت و فرت زندگی روتین را مزمزه می کنند. مرده اند؟! یا مثلا تو از ماتحت آسمان افتاده ای؟ یا مثلا اینکه خودم هم دوست ندارم انقدر درگیر آدم ها باشم. دوست ندارم آدم های نمک نشناس و متظاهری که فقط اضافی اند در زندگی ات کوچکترین رد پایی بگذارند. حالا عمری بر کوس رفاقت بزنند یا چند ماه. چه فرقی دارد. راستی چرا باید انقدر ظاهر و باظنمان فرق کند؟ اسمش هم باشد سیاست در روابط!
قبلا ها بلد بودم دل خوش کنم به چیزهای کوچک و بزرگ دوروبرم. حالا دل گنده شده ام. خیلی چیزهای برایم بی معنی اند. احساس می کنم همان سال هایی که تعهد داشتم به چیزهای کوچک زندگی ام را تلف کردم. شاید خیلی هم بیراه نباشد الان که دنیا جای ارزش هایش را به نقطه خط های جدید داده است. برای چیزی خیلی تلاش نمی کنم. تعلقم به خیلی چیزها کم شده. خودم را آدم شکست خورده ای می دانم و خیلی هم سعی برای عوض کردنش نمی کنم. به اینجا که می رسد فکر می کنم اگر همان آدم قبلی بودم لاقل از خودم راضی تر بودم و فرداهایی بودند که می آیند.
حالا خوب خیلی چیزها عوض شده. کم کم چین و چروک هایی ظاهر می شوند. کم کم یاد می گیریم چطور زیاد از قافله ها عقب نیفتیم. یاد می گیریم کجا سیاست حکم می کند فرار کنیم. یاد می گیریم دروغ های گنده تر بگوییم...
اگر خواسته باشم برگردم و احساساتم را حلاجی کنم تنها چیزی که برایم سخت بود جدا شدن از کسانی بود که بعد از سال ها گلچین شده بودند. نه که من انتخاب کرده باشم، که از سرم هم زیادند. کسانی که مانده بودند برایم با همه گنداخلاقی و کودکی هایم. هر روز صبح آسمان آبی انگار بغلم کرده باشد بیدار می شوم. زندگی روان است. دلم، روانم، فکرم پاک جای دیگر گیر است. چمدانم جا نداشت، نیاوردمشان. زندگی خوب است. شماها می خندید. من هم دیر یا زود دنیایی فراتر از این چاردیواری برای خودم پیدا می کنم. (از همان فرداهایی که قرار است بیاید!) این چند جمله آخر صرفا جهت خنثی کردن تلخی بالاتری ها بود. راستش را بخواهید هرچه فکر می کنم میان این همه آدم شماها تکرار نشدید و نمی شوید.
من خوبم. می گردم. همه چیز رنگی ست. من خوشحالم. باید جایی ثبت می کردم این حرف های خورده شده را. فردا روز خوبی ست...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر