من چرا هی پرت می شوم شش ماه پیش؟ هوا خیلی گرم نبود برای تابستان. شب ها باد خنکی می آمد. هر طرف کسی پُکی به سیگاری می زد. غروب ها دودی و درآور بودند. سر خودم را شلوغ کرده بودم. روزمرگی هم برای خودش خوب جولان می داد. هیچ شباهتی به این روزها ندارند آن روزها. هیچ دردی از آن روزها باقی نمانده و درد های این روزها هیچ چیزشان به آن روزها نبرده است(گویش کرمانشاهی!). الان آسمان آنقدر آبی و زمین آنقدر سبز است که آدم فکر می کند نقاشی ای، چیزی دورش را گرفته. آن روزها همه چیز خاکستری بود. آبی خاکستری، سبز خاکستری، زرد خاکستری، خاکستری خاکستری. شب ها بهترین قسمت شبانه روز بودند. شب ها سیاه بودند. سیاه سیاه، نه سیاه خاکستری. شب ها خنده داشتند. شب ها دل آدم می خواست بنشیند گوشه ای هی حرف بزند. رویا پردازی کند. آرزوهای بلندش را هی تعریف کند و به خیال خودش هی نزدیکتر شود بِهِشان. حالا شب ها آرامش دارند. اضرابی نیست. ساعت ده نمی شود. ساعت دوازده می شود. یک می شود. روز ساعت یک و نیم شروع می شود. من از هفت هشت بیدارم ولی روز چیز دیگری ست. ساعت بعدش تند تند می گذرد. می توانم ساعت ها بنشینم جا جای اینجا و خسته نشوم. آسمان رنگی می شود. سرخی غروب واقعی ست. فقط در حدی که آسمان قرمز نشود. ولی آن روزها آسمان قرمز می شد. می رفتیم به غرب. آسمان که سیاه بود از جاده های پر از سنگ های خشن بر می گشتیم. باد خنک می زد. کسی پکی به سیگاری می زد. آهنی های سبز ترسناک بودند. چه روز چه شب ، چه خاکستری چه سیاه. قدم زدن هول و ولا(؟!) داشت. ایستادن ترس داشت. رفتن ترس داشت. دست ها ترس داشتند. حالا نمی دانم به جز سوسک و عنکبوت چه چیزی ترس دارد؟ البته هر روز به رسم ادب به عنکبوت خانه همسایه و بچه هایش سلام می کنم. بزرگترین عنکبوتی ست که در عمرم دیده ام. باران که می آید خیس شدن ترسناک نیست. ها مارمولک های سیاه هم ترس دارند. شن های ساحل هستند ولی. هر وقت که ترسیدی می روی پا برهنه کنار آب قدم می زنی. اگر دلت هم خواست می نشینی روی سنگی و صدای موج ها را گوش می دهی. آن روز ها تنها تسکین برای همه ترس هایم فقط خنده بود. خنده های بعد از تا خرخره غذا خوردن. دل درد گرفتن. گردن درد گرفتن از خنده! آدامس! دلم آدامس می خواست، آدامس باران می شدم! می خندیدم. گردن درد می گرفتم! دنیا دور سرم می چرخید. یک شات دو شات سه شات. حالا ستاره می شمارم. یک ستاره دو ستاره سه ستاره چهار ستاره .. ده ستاره. آن روزها گاهی ترافیک دوست داشتم! گربه ها زیر لاستیک ماشین ها جان می دادند. گنجشک ها خاکستری بودند. نبودند. طوطی ها حالا گوش کر می کنند. هر روز رسالتشان آن است که فحش بخورند. نفس عمیق می کشی. زیر باران لبخند به لب داری. یک نفس، دو نفس، ده ستاره، بیست ستاره جایت خالی ست.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر