۵.۱۲.۹۰

اسمش را نبر

صبح طبق عادت همیشه اول کمی با خودم جنگیدم که پاشو پاشو کار داری دیره. بعد آن یکی هم طبق عادت همیشگی می گوید بابا آدمم کم خوابیده ام. بعد اولی می گوید فردا می خوابی امروز فلان است. فلان کار تمام نشده. گزارش نداری. یک دهم منابعت را خوانده ای و این ها! بعد کم کم اولی غلبه کرد و نشستم لب تختم و اولین چیزی که دیدم یک س و س ک مرده وسط اتاقم بود. اسمش را نمی نویسم چون ترس واهی ام بیشتر می شود! همه کابوس های س و س ک دارم به کنار، تو اینجا چه می کنی؟ یعنی دیشب که من خواب بودم تو در اتاقم گشت و گذار می کردی؟ نکنه روی تختم هم آمده باشد؟ خلاصه که من هر شب نیم ساعت اتاقم را می گردم که ازین ها نباشد آخرش هم میاید وسط اتاق من را قبرستان می کند! بچه هایش وسیله ایاب و ذهاب و این ها آورده اند برای تسلای بازماندگان و ... . نمی دانم چرا فکر می کنم یک س و س ک وسط دلم هم مرده. من می ترسم. لطفا نمیرید. اگر می میرید دور ما نمیرید! اگر مردید لاقل بمیرید انقدر زنده نشوید بروید بیاید .. من من می ترسم.