می گویند سگ هم حیوان نجیبی ست. با خودم فکر می کنم اگر سگ داشتم لاقل الان می آمد اشک هایم ر می دید می نشست کنارم با چشم هایش معصومش نگاهم می کرد شاید دمی هم تکان می داد یا به رسم معهود لیس می زد یعنی "اوی نکن". حالا سگ ندارم. دلم سگ می خواهد. این را وقتی فهمیدم که صبح تا عصر روز تعطیل در حالی که مردم در حال خوش گذرانی اند دارم روی پروژه ام کار می کنم و خیلی خسته ام. بعد برای استراحت زل زدم به درخت روبروی پنجره که شکوفه کرده و زیبایی اش چشم گیر است. در همین میان خانمی/دختری بور رد شد، سگش هم خوشحال از پیاده روی روزانه لابد داشت دم تکان می داد. بعد با خودم باز فکر کردم که چقدر سگ می خواهم. در همین میان هم داشتم آهنگی گوش می دادم. به طبع هر آهنگی آدم را یاد یک چیزی می اندازد. یا خاطره دارد یا خاطره می شود. این یکی خاطره داشت. بعد دلم سوخت برای ما. پارسال پستی داشتم که در آن از این نوشته بودم که سفارت دوست داشتن را نمی فهمد. هنوز هم فکر می کنم روابط دیپلماتیک کشورها دوست داشتن را نمی فهمد. دلم درد می گیرد از این فکرها. آنقدر می سوزد که درد می گیرد. اگر آدم ها، و خودمانیم ما ایرانی ها، انقدر دنبال تظاهر و دروغ نبودیم الان می شد برای این روابط رسمی استثناء هم قائل شد. مثلا فلانی مادرش را لازم دارد. ویزا بدهید. همان لحظه. نه به فلانی که هزاران دروغ گفته و واقعا لیاقت ندارد... . این حرف ها خیلی جرات می خواهد. منم جرات ندارم جایی شلوغ تر بگویم. فلانی که می گویم لیاقت ندارد دقیقا یعنی کسی که زحمت نکشیده. شب بیداری نکشیده. بعد خودش را جا می زند جای استاد دانشگاه. بعد هزاران لحظه از جلو چشمانم گذشت. از اشک ها. از بوسه ها. از عشق. از درد عشق. این روزها یک روزی تمام می شوند. روزهای خوب می آیند. فعلا باید بروم سگ بخرم. نیستش. جاش خالیه. سگ پشمالو که ادای مهربونی درآره.
۲۸.۱۲.۹۰
سگ
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر