۱۶.۲.۹۱

نقطه


تمام شدن بعضی آدم ها دیدنی نیست. هیچ کس نمی فهمد. شاید اولش چند نفر پی ات را بگیرند که هی فلانی کجایی. بعد خسته می شوند. کم کم گم می شوی در هیاهوی زندگی آدم ها. انگار هیچ وقت نبوده ای. بیا واقع بین باشیم. انگار به زور بخواهی باشی و وقتی دستت را از روی کلید برداری خاموش می شود همیشه چیز. یک شهر در سکوت می رود. شهر تو. در شهر بقیه شادی ها و ناراحتی ها باقی ست. شهر تو متروکه می شود. یک روز می شود آثار باستانی. دورش حصار می کشند. کتاب ها می نویسند که این شهر را چگونه کشف کرده اند. با قلمو خاک هایت را کنار می زنند. بعد افسانه می سازند که این شهر روح دارد. روح کجا بود. این شهر متروکه زمانی آدم بوده. نه کسی رفتنت را می فهمد نه آمدنت را.

هیچ نظری موجود نیست: