تا حالا شده یکهو بزنی زیر گریه حتی ندانی دردت از کجاست؟
نمی دانم شاید باد زیاد می آید سردم می شود. شاید خسته شدم از تلاش برای چیزهایی که
بقیه برایش تلاش نمی کنند. خسته شدم از بس آن چیزی که می خواهم نشد. شاید هم دلیلش
باد نیست. سمینار پس فرداست که خط خطش را از بَرَم. شاید این هم نه. نمی دانم..
خودم هم از خودم می پرسیدم چرا گریه می کنی؟ شاید دلم برای این خانه ای که باید
فراموش کنم تنگ است. شاید هم نه. شاید دلیلش آرامش بیش از حد مادرم است. همیشه
صبور است. همیشه من را می بخشد. همیشه بغلم می کند. همیشه جای خداحافظ یک جور
متفاوتی می گوید «خدا به همرات عزیزم». این نباشد دیگر دلیلی داریم؟ شاید چشم هایم
ایراد کرده. از خوشی است این همه. یک واحد جدید اضافه شده. یک دستمال حوله ای، دو دستمال
حوله ای..
دوست ندارم الان جای چند نفر تنبل (!) هموطن اسلاید های کپی
پیستشان را درست کنم. دوست دارم بخوابم. خیلی بخوابم. یادم برود. یادم برود کی
هستم چه می خواهم منتظر چی هستم. فقط یادم برود. مثل مسکن. که حس درد را از کار می
اندازد ولی وجود دارد.
یکی از دوستان قدیم می گفت مثانه آدمی زاد هشت بار سیگنال
می دهد بعد بلا سرش می آید. مانده ام چشم آدم چی می شود؟ فکر کنم فهمیدم. بغل
آدمیزاد کم است. کسی را بغل کنی گرمای تنش را حس کنی. بعد نیست. بغل نیست. کی می
آید؟ نمی دانم. نیست. الان نیست.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر