من خیلی با خودم از «پا زمین گذاشتن» حرف می زنم. یعنی این
عبارت اجنبی در اصل یعنی انقدر رویا
پردازی نکن. از ابرها بیا پایین. گاهی که زیاد فکر می کنم نهایتا لحظه ای پیش می
آید که قسمتی از اسکرین لپ تاپ سیاه می شود و تصویر خودم را می بینم. تصویر. که
خیلی از من فاصله گرفته. احتمالا برعکس. بعد می افتم. از بالای ابرها. از جایی که
هیچ وقت نبوده ام و نخواهم بود. هزاران متر ارتفاع را در چند صدم ثانیه طی می کنم.
حالا این خود من است؟
آیینه شاید خود آدم را نشانش بدهد. ولی نوشته ها. دست نوشته
ها. دل نوشته ها بیشتر از همه چیز تغییر را نشان می دهند. می بینی کجاها بودی، کجا
هستی. گاهی احساس می کنم برای خیلی از پدیده های هرروز و هرسال زندگی سیکل تعریف
می شود. همه یک دوره ای محبوب بودیم، یک دوره ای منفور. همه یک دوره ای تنها
بودیم، یک زمانی که دورمان را آدم پر کرده بوده. یک دوره ای خودمان را دوست
داشتیم، یک دوره ای به خود خودمان افتخار می کردیم و یک دوره ای سرخورده ایم. که
اتفاقا همگی از هم فیدبک می گیرند. بعد از مدت ها که مراقب خود بودیم آنقدر خودمان
را ول می کنیم که یک روز کنار اتاق رنجور پیدایش می کنیم. خود خودمان را می گویم.
گاهی سیکل به حالت عادی برنمی گردد. گاهی سیکل از کار می
افتد. مثلا شب هایی که از درون احساس خالی بودن داریم. مطمئنم برای همه مان پیش
آمده که احساس کرده باشیم دیگر چیزی برای از دست دادن نداریم. این نقطه خطرناک
است.
خیره می شوم به تصویر افتاده روی صفحه اسکرین. هزاران لحظه
از جلوی چشمم رد می شود. شاید خیلی دور هم نباشند. بیشترشان زجر است. یا آن زمان
ها چیزهای بدی بوده که مورمور می شوم از به یاد آوردنشان، یا یاد لحظات آخر می
افتم. توی میرداماد. خیلی چیز ها هست. از همه نوع. خیلی شاید ربطی به آن چیزی که
الان فکرش را می کنم نداشته باشد. الان بیشتر فکر این را می کنم که من بهتر از این
بودم. قوی تر. خوشحال تر. شرایط خوب نیست. این نقطه خطرناک است.
حرف های ناگفته زیاد است ای آشنا. تازگی خواب زیاد می بینم.
عذاب وجدان تمامی ندارد. شامل زمان خواهد شد روزی روزگاری؟ بعید می دانم. باز از
خودم می پرسم این منم؟
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر