آخرین باری که این همه اشک دیدم نمی دانم کی بود. سه چهار
سال پیش هم حتی انقدر نبود. دیشب یک چیزی شبیه یک کودک را بغل کرده بود. سعی می
کردم بخوابد. خیلی سخت بود. نوازشش می کردم. که اشک نریزد. بند نمی آمد. هی می
گفتم فکر نکن. بخواب. خوب میشی. درست میشه. کمی آرام می شد. یک دقیقه چشمانش را می
بست و دوباره روز از نو روزی از نو. اشک. اشک. ساعت هفت بود که کم کم خوابید. خیلی
نگذشت که باز چشمانش را باز کرد و قبل از اینکه چیزی بگویم شروع کرد اشک ریختن. من
هم فکر نمی کنم دست خودش بوده باشد.
تقریبا همین طور بود. جز اینکه نه کودکی بود، نه دستی دور
من. همه حرف هایی که به بقیه می زدم را به خودم زدم. زندگی ها فرق می کند. لعنت می
فرستادم. به کی؟ نمی دانم. حتی یک لحظه خداپرست شدم. گفتم من برای چی باید این همه
که گفتنی نیست را تحمل کنم؟
خوب می دانم و می فهمم که تنها کسی نیستم که این ها را می
گذراند. می دانم که وضع من بهتر بوده تا اینجا. ولی اینکه بدانی بقیه هم درد دارند
چیزی از دردت قرار نیست کم کند نه؟ شاید بندهایمان فرق کنند. شاید کسی بیشتر از من
بند داشته باشد. این ها مهم نیست... درد آدم ها متغیرهای مستقل از هم اند. الان فقط یک چیز خوبم می کند..
ده ساعت گذشته. هنوز دارم سعی می کنم بند بیاید ..
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر